پیوند به گذشته

 

بخش ششم 6

 

                      هجوم مغل ومبارزهُ مردم افغانســتان

                             ( قرن سیزدهم میلادی)

 

     چنگیز خان بعد از تشکیل دولت مغل درمنگولیای کنونی، و تســــلط بر چین شمالی وترکستان شرقی، خیال پیشروی در آسیای مرکزی نداشت زیرا او امپراطوری خوارزم را قوی ترین دولت های جهان میدانســــــت وحاضر نبود که امپراطوری صحرایی وجدیدالتشکیل خودرا در نبرد بــا چنین قدرتی به خطر اندازد.

      قلمرو بزرگ امـــپراطوری خوارزم از دریای سیحون(سیر دریــــــا امروزی) تا عراق گشـترش یافته بود که افغانســـــــتان نیز دران زمــــان

( 1214ــ 1219میلادی) جــز قلمرو سلطنت خوارزم شاهــــیان محسوب میشد . اما امپراطوری خوارزم شـاهیان ظاهر نیرو مند ومـــجلل داشـــت ودر باطن فرسوده شده به ببر کاغـذی شباهت داشت. زیرا در سرتاســـــر امپراطوری دهقانان، اهل کسبه، دانشمندان وهمهُ مردم از سیاست ظالمانه سلطان محمد خوارزم شاه نـــا راض بودند. به همین سبب سلطان محمد به پشتیبانی مردم امیدوار نبود. او نیــــرو های مسلح امپراطوری را پشتیبان خود میدانست و به آن تکیه نموده بود.

      در ابتدا روابط دوستانه بین دولتهای خوارزم شاه ومغول بمیان آمـــد و چنان به نظر میرسید که این دو دولت بزرگ آســیایی مـــدت هـــــــای طولانی در کنار همدیگربه زندگی صــلح آمیز ادامه خواهد داد ولی چنین نشد، زیرا به اثر خود خواهی ها و آرمان های کشـور کشایی  هردوجانب وهم چنان اشتباهات در سیاست از طــرف سلطان محمد خوارزم شاه، این آرامش ادامه نیافته وفضای سیاسی بین دو دولت همسایه مغشوش گردیده که مقابلهُ نظای را در قبال داشت.

      چنگیز خان در سال 1220 میلادی با دوصد هزار ســـر بـــاز بــــه استقامت امپراطوری خوارزم شـــاهـــیان مارش نمود. ســـلطان محـــمــد نیرو های اساسی خود را در دوطرف دریای سیحون جابجاکرده بود،زیرا هجوم دشمن از شمال انتظار برده میشد. اما نیروی مغل از کاشغرســـتان وبالخاش به عملیات آغاز نمود، زیرا آنها با کسب اطلاعات دقیق دریافــته بودند که این استقامت توسط نیرو های کوچک مدافعه میشود.

      سلطانمحمد شخصاً بمقابلهُ دشمن شتافـــت ودر بین دریاهای « قیلی» و«قمیچ» با یک نیروی مغل مقابل گردید. نیـــروهای مغل همینکه دانستند که با شخص سلطان روبرو شده اند از اقدام بـــه جنگ خود داری نمودند. ولی سلطان نگذاشت وخود به جنگ آغاز کرد. مغلها به سختی جنگیدند و جناح چپ سلطان را درهم کوبیدند ولی نیروهای تحت قیادت جلال الدین پسر سلطان از جناح راست به کمک سلطان رسیده وجلو پیشروی دشمن را گرفت. تاریکی شام مانع ادامهُ جنگ شد و نیرو های مغل در تاریکی شب عقب نشینی نمودند. سلطان محمد خوارزم شاه از دیدن صحنهُ چنین جنگی اعتماد خورا به نیرو های مسلح نیز از دست داد. به همین نسبت او

 

خود صادر نمود(*). گــــــرچه جلال الدین پسر شاه ، افسران بلند رتبه و رجال دربار بالای جنگ رویاروی خیلی پافشاری نمودند ولی سودی نـــه بخشید. سلطان محمد خوارزم شاه که ترس از دشمن بدلش راه یافته بود ، یک تعداد افسران بلند رتبه را بنام دفاع از ولایات با قسمت از سپاه بــــــه سایر نقاط فرستاد و پراگنده نمود، و خود باعجله ازدریای آموعبور نموده  وارد بلخ گردید. سلطان فرمان انتقال فامیل سلطنتی به ایران را به مرکـز امپراطوری یعنی شهر« گور گنج» صادر وهمچنان به همه شـــهر های بزرگ امر داد که در صورت ورود دشمن بدون جنگ تسلیم شوند، تا از ویرانی در امان باشند. بدین تر تیب سلطان محمد خوارزم شــاه قلمــــــرو بزرگ خود را بدون زمامدار و غیر مسئولانه به سرنوشت سپرد. خـــــود سلطان از افغانستان به ایران رفت ودر یکی از جزایر کسپین مخفی شد و در همان جا به مرض جذام با جهان وداع کرد. بعد ازانکه سلطان فــــرار کرد ، توده های مردم در خوارزم، ماورالنهر وافغانستان بخاطر دفاع از میهن خود قیام کردند. ولی اکثر رهبران سیاسی ، نظامی وروحــــانـــی زودتر ازدیگران بدشمن تسلیم شدند. اما چنگیز خان در قلمرو وسیــــــع خوارزم شاه چه کرد؟ درین جا مختصراً از رویـــداد هایکه در خوارزم، ماوراالنهر، ایــران وغــیره اتفــاق افتــاد، یاد آوری میگردد و ســــپس به رویدادهای داخل افغانستان خواهیم پرداخت.

     ماورا ا لنهـــــر:

    نخستین حملهُ مغل به شهر« اترار» در کنار سیردریا صورت گــرفت. غایرخان حاکم اترار با بیت هزارعسکر دلیرانه مقاومت نمود، ولـی بعـــد  از شش ماه مقاومت در جنگ تن به تن اسیر و اعدام شد. مغــل شهــر را تاراج و تخریب نموده و باشندگان آنرا دسته جمـــــــعی(به شمول اطفال و زنان) بقــتل رسانیـــد ند. در رأس نیروهای مغل درین جنگ «چغتای» و «اوگتای» پسران چنگیز خان بودند. «جوجی» پسر دیـگر چنگیز خان به غرض تسخیر شهر های دیگر سواحل سیر دریا توظیــف گردیده بود. این شخص شهر «سقناق» را بعد از یک هفته جنگ اشغال و باشندگان آنــرا قتل عام نمود ، شهر را تاراج وآنرا به ویرانه مبدل کرد. جوجی هم چنان شهر های اورجند، کنت واشناس را فتح نموده شهر اشناس را بخاطــــــر مقاومتیکه نشان داده بود قتل عام نمود. شهراورجند بدون جنگ تسلیم شد

و مغل به تاراج شهر اکتفا نمود. گروپ دیگر نیرو های مغل به قوماندانی الوغ نویان شهر بناکت را بعد از سه روز جنگ اشغال وهمهُ مدافعــــــیـن آنرا بقتل رسانید. سپس به سوی شهر مشــــهور «خـجــند» حرکت کـــرد. تیمور ملک مدافع خجند با مردانگی در برابر نیرو های مغل جنگید وبعد ازانکه دفاع را ناممکن دید با بقیه نیرو های خود توســـط 70 کشـــــــتی سرپوشیده از طریق در یا عقب نشینی کرد و به سوی خوارزم رهســــپار گردید. نیرو های مغل مردان را قــتل عــام نــموده زنــان، کــودکـــــان و صنعتگران را به اسارت گرفتند.

     چنگیز خان بـــا سرعت غیر مترقبه خود را به بخارا رسانید. مردم به جنگ دفاعی برخواســتند. محاصره، بخارا سه روز طول کشــــــید، روز چهارم اشراف، روحانـیون وتاجران به تسلیم رای دادند و هیئت صـــــلح را نزد چنگیز خان فرســـتادند. چنگیز خان قول امان داد وداخل شهر شد. آنگاه همهُ مردم را از شهر بیرون راند، شهر را کاملاً تـــــاراج ، دیوارها وقصرهاراویران وشهر را آتش زد. همهُ کارخانجات، مدارس، خــانقا ها کتابخانه ها، قصرها وعمارات، بازار ها وکاروان سرا های آن شـــــهر مشهور مشرق زمین به ویرانه مبدل شده وکانون بزرگ تمدن وفرهنگ آسـیا نابود شد. در چنین زمان ومکانی بود که یک تعداد ملا های بخـارا نزد چنگیز خان آمده واستدعای معـــــــــــاش ومستمری خود را مثل ایام خوارزم شاهان نمودند. چنگیز خان پرسید : چرا سلطان محمد برای شما چنین معاش میداد ؟ جواب دادند: برای اینکه در حـق او دعا مــــیکردیـم. چنگیز خان گفت: اگر دعای شما مقبول میبود او بـــه چنین روزی گرفتار نه میشد، پس بروید خدا حافظ.

     در آغاز سال 1221 میلادی چنگیز خان به ســــــوی سمر قند حرکت کرد وبمجرد رسیدن به سمر قند آنرا محاصره نمود. محاصرهُ سمر قند ده روز طول کشید. روز یازدهم شیخ الاسلام و قاضی شــهر به نمایندگی از مردم به دربار چنگیز خان رفت وتسلیم شهر را اظهار کرد. سپاه مغــــــل داخل شهر گردیده ارگ سمر قند را تخریب وتمام اسلحه ومواشی شهریان را ضبط  نمود.آنگاه همهُ نفوس شهر را به بیرون شهر راند، خانــــه های مردم را غارت نموده و شهر را آتش زدند. سپس همهُ نفوس شهر را قتل عام نمودند. بعد ازان چنگیز خان در راه عــزیــمت به افغانستان شــــهر نخشب را ویرا ن نموده وبه ترمذ رسید. دفاع حصار ترمـــذ قبـــلاً بـــــه سرداران افغانستان سپرده شده بود. یازده روز این قلعهُ کوچک در برابر هجوم نیرو های مغل مقاومت نمود وبعد از غلبهُ دشمن تا نفر اخیر کشته شدند. در همین جا بود که چنگیز خان امـــر نمود که بعد ازین شکم زنـان

پاره وتفتیش شود تا جواهرات را بلع نکرده باشد، زیرا زنـــی در ترمــــذ چنین کرده وبر اثر شکنجه های وحشیانه اعتراف نموده بود.

       خــوا رزم :

       شهر اور گنج یا گرگانج پایــــتخت خوارزم در سر راه تجارتی بیــن کشورهای قبچاق، روسیهُ جنوبی، ماورالنهر، چین، افغانستان وهنـــد، در قرن سیزدهم میلادی بزرگترین کانون تمدن، فرهنگ وتجارت، مجمـــــع دانشمندان وکتابخانه های متعدد در آسیای وطی بود. چنگیزخان هرســــه پسر خود یعنی چغتای، اوکتای وجوجی را با یکصد هزار سرباز وچندین هزار اسیر جنگی به اورگنج سوق نمود. جنگ حصار بین نیرو های مغل و مدافعین اورگنج چهار ماه طول کـــشید. در طول این مدت مغل بواسطهُ اسیران خندق دورادور شهر را پر نموده و توسط منجنیق (*) دیوار شهر را ویران نمودند. نیروهای مغل داخل شهر گردیده که با مدافهُ شدید و تن به تن باشندکان شهر مواجه شدند.فریدون غوری درین دفاع مردانه سهـم بارزی داشت. از مردم دلیر شهر صرف عالی والدین محتسب(**) بـــــه اردوی دشمن بغرض تسلیم رفت وبس. نیرو های مغل بعد از غلبه بــــــر اور گنج تمام نفوس شهر را تحت الحفظ به بیرون شهر راند ند وآن شــهر بزرک را غارت نموده  و ویران ساختند. سپس زنان زیبا وقشـــــنگ را تصاحب نموده، جوانان کارآمد، اهل کسبه وصنعت گران را که در حدود یکصد هزار تفر میشد، به اسارت وبندگی کشیدند. در اخیر زنان ومردان متباقی اورگنچ را بین افراد سپاه مغل تقسیم کردند و هـــمه را مــثــل گلهُ گوسفند سربریدند. خلاصه باید گفت که نیرو های مغل به هر جایکه رسید آنرا تاراج، مردم آنرا بقتل رسانیده ، شهر ها وآبادی هارا به ویرانه مبدل کردند.

         ا یرا ن :

         چنگیزخان بعد ازانکه به ماورالنهر رسید دونفر از افسرا ن بــــلند رتبه ومشهور خود، جبـــه نــویان و ســـوبــوتای بهـــادر، را با سی هزار سربازوافسر به غرض تعقیب سلطان محمد به ایران اعـــــــزام نمود. این نــــیروی مغل از طـــریق ولایــــات شمال غرب افغانستان براه افتاد. آنها دامغان، سمـنان، مازندران ، مراکز عراق عجم، آذربایجان، ری، قزوین، همدان وغیره را تسخیر نموده، آهالی انرا کشته وبعـــد از تاراج به ویرانه مبدل ساختند.قلعــهُ لاریجان وقلعهُ لا ل که پناه گاه ملکه تر کان وخانوادهُ شاهی خوارزم بــود در چهار ماه از طرف دشمن تســـخیر شده وخانوادهُ شاهی اسیرشد.

خانوادهُ شاهی اسیر شده در سال 1219 میلادی به حضور چنـــــگیز خان فرستاده شد. چنگیز خان اولاد نرینهُ خوارزم شاه را تــــا طفل شیر خواره بکشت و زنان ودختران شاهی را به شمول ملکه تر کــــان ، امرکرد تــــا «پیاده در جلوسپاه مغل» ، روزهای سفرـ حرکت کنند وبر زوال ملک  و دولت خوارزم شاه نوحه نمایند. بعد ها چنگیر خان این هــا را به مغلستان فرستاد و به افسران خود تفسیم کرد. سپاه مغل تبریز را بدون جنگ تسلیم گرفت ، در مراغه ونخجوان کشتاری بســــیاری بعــــمل آورد. آنـــگاه به استقامت قفقاز حرکت و بعــــد از شکستاندن مقاومت نیروهای گرجســتان از راه دربند داخل جلگه های جنوب روسیه شدند. به این تر تیب جــــنوب ایران مؤقتاً از استبداد نیرو های مغل در امان ماندند.

                    

              دفاع مردم افغانستان دربرابر هجوم چنگیزخان

     جبه نویان وسوبوتای بهادر با سی هزار سپاهی به عنوان تعقیـــــب  سلطان محمد وارد افغانستان شده از به زاوه گذشتند. در بلخ جنگ واقــــع نشد، اما مردم زاوه ، با آنکه ناگهانی گیر آمده بودند، جلو مغل را گرفتـــه وکشتهُ بسیار دادند. نیروهای دشمن طبق امر چنگیزخان صــرف مامــور تعقیب خوارزمشاه بود وفرصت جنگ های مــــفصل در عــــرض راه را نداشت. به همین منظور بدون تأخیر به سفر تظامی خود ادامــــه داده، در ولایت هرات شهر پوشنگ را بخاطر دفاع که نمود و امیری از مـــغل را بکشت ، تاراج وکشتار نمود، آنگاه ازراه نشاپور وارد ایران شد.

      این عبور سریع وبرق آسای مغل بزودی در افغانستان ولوله افگند و مردم هر منطقه بطور عاجل به تدابیر دفاعی اقدام نمـــودنــد، قـلعــه هــــا وحصار ها ترمیم ، خندق ها حفر، اسلحه ومهمات جنگی آماده گردیـــــد، ولی ازینکه مرگز رهبری و دولتی در کشور وجود نداشت تا این قوت ها را بطور مؤثر وبموقع مورد استفاده قرار دهد، پس هر منطقه به تنهایی و بدون پشتیبانی یک دیگر در انتظار دشمن نشست. تا جایکه معلوم اســـت اشخاص ذیل در مناطق مختلف کشور رهبری نیرو های محلی را بدوش داشتند: سام سرهنگ در ایالت بزرگ تخارستان، امیر عمر دربامــــیان، ملک اختیارالدین محمد بن علی خر پوست در پشاور، ملک حسام الدین و ملک قطب الدین در غور، ملک الکتاب اختیارالملک در قلعه های بیـــــن هرات وبادغیس، ملک شمس الدین محمد جوزجانی در هرات، پهلـــــوان اصیل الدین در حصار فیواردر قادس،عمـــیدابی پــــهلوان در قلعـــه های غرجستان ، امیر حبشی در تولــــــک ، کربرملک در غزنی، اعظم ملک در ننگرهار، ملک شیر درکابـــل ، و ملک نصرالدین در سیستان.

        در افغانستان ارای عمومی، دربرابر مغل، به دو دستــــهُ مخالــــف تقسیم شده بود و وحدت نظر وجود نداشت، بدین معنی که طبقــــهُ حاکمــه (اشراف، روحانیون وتجار) بیشتر طرفدار سازس وتسلیم به دشـــمن بود، در مقابل آرای این طبقه ، آرای توده های بزرگ مردم قرار داشــت کــــه تسلیم به دشمن وطن وآئین خود را عار وننگ شمرده و در راه دفـاع ازان برای هرنوع سربازی وفدا کاری آماده بودند. به همین خاطر همبــــستگی وانسجام بمیان نه آمده که این امر به دلیری دشمن وناامیدی مردم منتــــج  گردید. بطور مثال: بعد از فرار سلطان محمد خوارزمشاه به ایــــران از همه اولتر علا الملک والی قندز با هفت هزار نفر نیروی نظامی خــود از جیحون( آمو) گذشته ودر ماورالنهر به اردوی چنگیز خان پیوست. همین شخص بود که بعد هابطرفداری مغل در ولایت ننگرهار حـــــمله نمود و قوای غوری وغلجی را از بین برد. سلطان جلال الدین با نیروی بیش از یک صد هزار نفر که مغل را در پروان شکست سخت داده بود، بکـــــدام علتی بدون جنگ به سوی سند فرار کرد. سـرداران فـــــیودال اردوی او چون امین ملک، سیف الدین اغراق، اعظم ملک ومظفر ملک عــــــوض دشمن خارجی به اثر توطیهُ بجان هم افتاده تا مجموعاً از بــین رفتنــــــــد.         اکثر روحانیون، تجار وثروتمندان نیز درین روش دســـت کمـی از اشراف فیودالی نداشتند. مثلاً ، بــمجرد عـــبور چنــــگیز خان از آمــــو ، روحانیون و تجار به اتفاق اشراف بلــــخ بحضور چنــگیز خان رفـــــته ، اطاعت خود وتسلیم شهر را عرضه داشتند. امام شمس الدین الحارثــــــی شیخ الاسلام شهر«مرو» نیز چنین کرد . او نه تــنها به مغل اظــــــــــهار اطاعت نمود بلکه در سر ممبر مسجد جامع مرو دشمــنان مغل را لعنـــت گفت. لست اعمال اینگونه اشخاص که در خدمت دشمن قرار گرفتند،خیلی طولانی است ، درین جا به همین چند سطر ومثال اکتفا میگردد.

       نیرو های مسلح مغل که به سوی افغانستان مارش نمود به سه ستون تقسیم گردید. ستون اول برای چپاول وتخریب ولایت بــزرگ تخارستان ، از بدخشان تاهندوکش، مؤظف گردید. این نیرو بعد از تخریب، کشـــــتار وچپاول شهر های شما شرق افغانستان در حوالی پروان با نیرو هــــــای سلطان جلال الدین مواجه شد. درین جنگ نیرو های مغل شکست سخــت را متحمل شده ، هزاران کشته بجاگذاشت وفرار نمود.  ستون دوم تحـــت امر تولی پسر چنگیز خان مامور تخریب وکشتار شهر هــای شمال غربی افغانستان گردید. تولی شهر های ابیورد، نسا، طوس، جاجرم، بیهــــــــق، خاف ، سنجان، سرخس و سیستان را لگد مال نمود.

      ستون سوم اردوی مغل به قوماندانی شخص چنگیز خان به استقامـت شهر مشهور بلخ(**) به حــرکت افــتاد. چنـــگیز خـــان دریـــن عملیـات چهل وپنج هزارنفر سرباز از نیروی ســــواری مغل را توظیف نمود کــه اطـــــراف وحوالی شهر های مورد نظـــر را از مـــواد غـــذایی، مواشی وانسان پاک کنند تا به هیچ شهری هیچگونه گمگ نرسد و تـــسلیم شــــدن شهر ها از گرسنگی امر حتمی گردد . نیروهای ســواری مغـــل دهــــات وقصبه های آباد راکــــــه بدون استحکامات دفــاعـــی بود، مورد تاخـــت وتــاراج قــرار داده، زنــــان ومردان زیاد را به اســارت کشیده وهزاران نفر را بقتل رسانید. آنـــــــــها صـــد هــا هـــزار اســـپ، گاو، گوسفنــد و شـــــــتر مردم را غارت نمودند. این عملیات هشت مــاه را در بر گرفت. سپس چنگیزخان به نزدیکی بلخ رسید.

     شــهـر بــلخ :

    این شهر بزرگ که در سر راه تجارتی هند وآسیـــای مرکزی موقعیت داشت، مرکز تمدن، اقتصاد وتجارت افغانستان  بوده ویــکی از شهر های ثروتمند وپر نفوس کشور به شمار مــیرفــت. زمـــانیکه چنـــگیز خــان با نیروهای تحت فرمان خود(یکصد هزار نفر) به نزدیـــک بلـــخ رســـــید، فرمانرویان شــــهر کــه از نیـــرومنـــدی وبی رحمی بی انتـــهای دشــمن وسرگذشت فجیع شهرهــای ماورالنهر اطلاع داشتند، راه نجات خودرا در تسلیم دیدند. پس آنها یک هیئت مرکب از اشراف، افسران، روحانیون   و تجار را با هذایای گران قیمت ومواد خوراکهُ فــــــراوان نزد چنگیز خان فرستادند. هیئت اطاعت خود وتسلیم شهر را اظهارنــــمود وصــــــــرف مصئونیت و امان برا شهر وشهریان را از چنگیز تقاضا کرد. چنگیزخان به باشندگان بلخ وعدهُ امان داد. در نتیجه دروازه های بلخ بر رخ دشمـــن باز و نیرو های مغل به شهر داخل شدند. آنگاه دشمن غـــدار وبد قـــــول مردان، زنان، کودکان، جوانان وپیران یعنی همهُ اهالی شهر را بدشـــــت برده انهارا گرسنه وتشنه در انتظار اعدام نگهداشتن. در طـــول چند روز محدود درین شهر بزرگ نه برج وبارهُ ماند ونه ارگ وحـــصار، درجای بازارها وکاروان سراها، مدارس وکتابخانه ها ، قصر هــا وعمــــــــارات  زیبای بلخ فقط ویرانه ها باقی ماند وبس. چنکیز خان به تخریب کـامــــل شهر اکتفا نه کرد ، بلکه همهُ باغ ها در شهر واطراف آنرا آتـش زد و بـه خاکستر تبدیل کرد. مردم شهر را که بیرون رانده بود ، بیــن ســـــربازان اردو ، بمقصد کشتار، تقسیم کرده وهمه را سربریدند. به ایـــــــن صورت آنهایکه در وظیفهُ خود اهمال نموده، وطن ومردم خود را به ترحــم دشمن سپرده بودند بجزای اعمال خود رسیدند وصد ها هزار انسان بی گـــناه را در کام اژدهای خون آشام چنگیزی انداختند.

      پنجاه سال بعد ازین تراژیدی « مارکوپولو» جـــــهانگرد ایتالــوی از شمال افغانستان عبور کرد ودید که بلخ تودهُ خاک و ویرانهُ بیش نیـــست . شهر مشهور بلخ تا امروز بقسم ویرانه باقی مانده ، زیرا از قرن پانزدهم به بعد جای بلخ را آهسته آهسته مزار شریف گرفت.

     تا لقـــا ن:  چنگیزخان بعد از تخریب کامل بلخ به استقامت ولایــــات جوزجـــــان، فــــــاریاب و میمنه به حرکت افتاد و از بالای جسد هزاران مرد مدافع عبور کرد تا بولایت مرغاب رسید، آنهــــــــــــم بطوریکه همه شهــــر ها و دهـــــات این ولایت را به ویرانه تبدیل کـــــرده بود. شــــهر تــالقان (این شهر در مرغـــــــاب موقعیت داشت و مطلب از تــــــــــالقان امروزی نیست) از نظر صنعت نساجی بسیار مشهور بود. ارگ این شهر بنام «نصرت کوه» در بالای تپهُ بلنــــد قرار داشـــت واز نــــــظر نظامی مستحکم بود. وقــتیکه مـــردم از حرکـــــــت چنگیزخان به ســـوی تالقان خبر شدند، برای دفاع تصمیم گرفتـــند. آنـــــها در مســــجد جـــامع تالقان اجتماع نموده  و سوگند یاد کردند که تا دم مرگ یا دشمن خواهند جنگید.

        در جملهُ مدافعین دلیر تالقان یک عده سواران جنگ دیده و پنجصد نفر عیار نیز موجود بود که حیات خودرا وقف دفاع ازآذادی، وطـــــــن، شرف و آئین خویش نمودند. اردوی مغل شهر را محاصره نموده، مــردم تالقان را به اطاعت فراخوانده ودر صورت تمرد تهدید نمود. ولی مــــردم به آن اعتنا نکرد. حملات دشمن و دفاع مردم شـــــدیــد بود وروز به روز شدیدتر میشد. عیاران تالقان شبانه از شهر خارج ودر هر گوشه وکنـــــار ضربات هولناک را بر اردوی مغل وارد نموده، اموال ومواشی دشمن را با خــود به شــــهر مــی آوردنـــد. ایـــن وضـــــع مـــاه هــــا دوام نـمود . بالاخره چنگیز خان عصبی شده سوگند یاد کرد سوار بر اسپ داخل ارگ تالقان خواهــــد شــــــد.

       ولی چنین چیزی به آسانی میسر نبود زیرا مردمی در بــــــرابــر او قرارداشت که دل از زندگی برداشته و تا پای جان مــی جـــنگــید نــــــــد

پسران چنگیزخان(جغتای، اوگتای وتولی) نیز باسپاه بی شمار خود بــــه کمک پدر رسیدند، ولی باز هم تسخیر شهر ممکن نشد. چنگیز خان هفت ماه درین جنگ نا برابر معطل شد وهزاران نفر کشته داد. تحمــــــــــــــل چنگیز خان به پایان رسید، او امر کرد که سپاه او سنگ، چوب و خــــاک را جمع آوری نماید وازان تپهُ بسازند که بلندی آن با بلـــــــندی حصـــــار «نصرت کوه» برابر گردد. چنین کار بسر رسید وتپه ساخته شد، سپــــس ازهمین بــــــلندی با ضربات منجنیق دیوار حصار را شگافته و نیروهای دشمن داخل حصار گردیده، جنگ تن به تن آ غاز شد. چنگیز خان بعد از تسخیر شهر، تمام نفوس شهر را بدون استــثـنی بقتل رســـــانید و شهر را ویران نمود. زیرا چنگیز خان از جملهُ آن شجاعـــان روز گار نبود کـــــه دشمنان شجاع خود را احترام کند. به هر صورت، چنـــگیز خان که ایـــن پیروزی مشکل را در سال 1222 میلادی بدست آورد چشمــش از جرئت این مردم دلیر بسوخت ولی آتش کینهُ سختی از مردم افغانستــــان در دلش مشتعل شد وتصمیم گرفت که اگر بتواند زندجان را درین کشور باقــــــی نگذارد. به همین سبب بود که شهر های افغانستان را مکـــرراً ویـــران و وکشتار عام نمود. چنگیزخان بعد از تخریب تالقان بــــدون تأخیر به سوی غزنی از راه بامیان براه افتاد، ولی قبل ازینکــــه به بــامـــیان بـــرســـد ، درعرض راه به دفاع دلیرانهُ مــــردم قلعهُ «گرزیوان» مقابل شد. مدافعین این قلعهُ کوچک یک ماه تمام  مــــردانه وار با دشمن مقابله نمود. بالاخره  بعد از دادن تلفات سنگین، دشمن قلعهُ گرزیوان را اشغال وهمهُ باشندگان آنرا از تیغ گذشتانده و قلعه را تخریـــب کرد. سپس بطور عاجل به جانـب قلب افغانستان حرکت کرد.

        شهر با مـــــیا ن :        

       شهر بامیان که یک شهر بزرگ، مستــــحکم واز طرف تعداد زیـــاد مردم دفاع میشد، در برابر هجوم مغل قرار گــرفت. این شهر از قرن اول تا قرن سیزدهُ میلادی چندین تمدن را در آغـــــوش خود پــرورش داد. از ابتدای قرن اول میلادی صنعت«گریکوبودیک» درین شهر رواج یافتـــه  وآهسته آهسته انکشاف نموده که مجسمــه های 53 و35 متری  وبقایــای شهر غلغله آن نمونهُ از تمدن درخشان این شهر بود. این مجسمه هــــــای  بی مانند وبی بدیل که یکی آن بنام« سرسال» ودیگرآن بـنام « شامامه » یاد میشد تا اوایل قرن بیست ویکم میلادی وجـــود داشت که هزاران نـــفر

  جهانگرد وتوریست سالانه به تماشای این شهکار بزرگ هنری جهــــان    به با میان سفر نموده واز تما شای آن لذت میبردند. ولی با هزاران حیف وتأسف که این دست آورد درخشان تمدن گذشتهُ افغانستان به هدایـــــــــت دشمنان بیگانه ودیرینهُ افغانستان بدست اصحاب جهل و عناصر مــزدور در اوایل قرن بیست ویکم میلادی وحشیانه و بدون انـــــدک تأمل تخریب گـــــردید .

       در بامیان شهر دیگر هم وجود داشت که بنام « شهرضحاک» یــــاد میشد. این شهر نیز به امر چنگیر خان تخریب گردید. بعـــد از نفوذ اسلام در افغانستان، شهر دیگری در کنار جنوب شرق بت های عظیم بامـــــیان آباد گردید که بنام شهر« غلغله » یاد میشد . این شهر تا قرن سیزدهــــــم میلادی مرکز اداره و کانون فرهنگ اسلامی در ولایت با میان بود. ایــن شهر نیز از طرف مغل تخریب گردید.                                                   وقتیکه چنگیز خان به بامیان رسید، مردم شهر را به تســــلیم دعوت نمود، ولی این دعوت از طرف مردم رد گردیده و جنگ آ غاز شد. مردم بامــیان ، مثل مردم تالقان وگرزیوان، با شها مت می جنگیدند. چنگیزخان بـرای به پایان رسانیدن  هرچه زود تر جنگ تلاش داشت، زیرا او اطلاع گرفته بود که نیرو های تازه دم مردم به سرکردگی و قوماندانی سلطــــان جلال الدین ( پسر سلطان محمد خوارزم شاه) به پروان رسیده ونیرو های اعزامی مغل را در هم شکسته،همچنان قلعهُ والیان راباشمشیراز محاصره کنند گان نجات داده و سپاه مغل را به تخلیهُ تخارســـتان مجبور ســـــاخته است. به همین خاطرحملات چنگیز خان بدون توقف وپی در پـــــی بالای شهر بامیان ادامه یافت، مردم بـــــامیان نیز در برابر دشمن پایداری شدید می نمودند . در جریان این جنگــــها نواسهُ چنگیز خان «موتوجن» پســـر چغتای بقتل رسید. چنگیز خان ازین ضربهُ دشمن به قدری متأثرشد کـــــه خونسردی همیشگی خودرا از دست داده ، کلاه فولادی را ازسرافـــــگنده وبا سر برهنه در جلو سپاه در شهر به حمله دست زد. این حــــرکت خان بزرگ وقهار به نیرو های مغل جرئت داده به پیشرفت ادامه دادند، تــــــا  بالاخره نیروهای پیادهُ مغل از دیوار شهر بالا رفته و در داخل شـــــــهر جنگ تن به تن آغاز گردید. به این تر تیب جنگ تا آخرین نفر از مدافعین شهر ادامه یافته و در نتیجه شهر تسخیر گردید. سپس غضب و وحشــــتی که در تاریخ جهان سابقه نداشت در مورد این شهر مشهور تطبیق گردید. مردان ، زنان واطفال ذبح شدند، شکم زنان پاره گردید و اگر جنینی دران بود با سر نیزه شگافته شد. ازان پس به کشتار سگ، گربــــه وســــــــائر حیوانات شهر پر داختند، آنــگاه نـــوبت نــــابودی نبــــاتات ودرختـــــــان رسیـد.درخت ها از بیخ کشیده شده، باغ ها و روئیدنی ها نابود گردید. پس ازان قصرها ، ساختمان ها، دیوار های شهر و شبکه های آبـــرســـــــانی شـــــهری بدون اسـتـثـنی ویران گردید. زیرا چنگیزخا امر کرده بود کـــه شهر بامیان چنان ویران گردد که دیگر برای زیســـت زنــد جـــان مساعد نباشد. در پایان این تراژیدی بی مانند ، چنگیز خان به قصد غزنی حرکت کرد.

       اکثریت قاطع شهر ها ، قله ها وجاهای مستحکم افغانستان تـا آخرین امکان در برابر تجاوز مغل استادگی نموده وبدون جنگ تن به تســــــــلیم ندادند. درین رساله امکان آن وجود ندارد تا بطور مفصل از جریان جنگ ودفاع همهُ شهر ها صحبت شود . صرف این قدر باید گفت که مــــــــردم افغانستا قــــــهرمانانه بخاطر دفاع از سرزمین خود، بخاطر دفاع ازمیهن دوست داشتنی خود، بخاطر دفاع از هستی، شئونات، فرهنگ غنی خود، بخاطرآیندهُ تابناک فرزندان خود ، بخاطر آئین وعنعنات خود در برابــــر دشمن قیام نمود . بخاطر همین " جرم" هستی ما ، شهر های ما، دهات ما تمدن ما، مراکز فرهنگی وهنری ما نابود وبرباد شد.

      ولا یت هـــــر ا ت:

    شهر مشهور هرات که یکی از قدیم ترین و بزرگ تــــــرین شهر های افغانستان است، در قرن های یازدهم ودوازدهم میلادی آبـــــادی آن روبه انکشاف بوده و به گفتهُ «حمدالله قزوینی» در این شهر در زمـــان سلطنت غوری ها دوارده هزار مغازه، چهارصدوچـــهل وهشـــــت هــزار خانه، سه صدوپنجاه  مدرسه وجود داشت.

      چنگیزخان در سال 1221 میلادی نیروی بزرگ نظامی که در حدود یکصدو بیست هزار نفر میشد، به قوماندانی«ایلجیگدای نویان» به هـرات سوق وامر کرد که هیچ زندجان وآبادی را در شهر هرات باقی نه گـذارد. مغل هل برای عملی ساختن امر چنگیز خان شـــــــب وروز بــه شــــدت می جنگیدند ودر هر حمله تا پنج هزار کشـــته در مـــیدان جنــگ بــاقــی می گذاشتند . این جنگ  شش ماه وهفده روز طول کشید. خطوط ارتباط و اکمالات شهر بکلی قطع گردیده ، مواد غذایی بـــخورونمیر در اختـــــیار شهریان ومدافعین شهر قرار داشت. ولی باز هم مدافعین شهر به تسلیم تن ندادند. بالاخره یک بخش دیوار شهر به اثر پرتـاب سنگ از طرف دشمن    تخریب ونیروهای مغل داخل شهر گردید. هفــــت شــــــبانه روز جنگ وکشتار در داخل شهر ادامه یافت. درنتیـــــجه همهُ نفوس شهر، مرد، زن وکودک، کشــــته شد. به قـول «قاضی جوزجانــی»، در شــــهر هــــرات

شش صد هزار نفر ودر اطراف هـــرات یک ملیون وچهار صد هزار نفر در جنگ های مغل کشته شدند. بعــــد ازان مغل ها شــــهر را تاراج کرده انرا تخریب وبه آ تش کشید. مغل هـــــــــا نیرو های خود را به ولســوالی « اوبـــــه» در چند کیلو متری شرق هرات انتفال داده و ازان جا دوهزار سوارهُ مغل را واپس به شهر مخروبهُ هرات فرستاد تا اگر کسانی پبنـهان شده ونجات یافته باشند ، آنهارا نابود نمایند. وقتیکه نیروی سواری مــــغل به هرات رسیدند، دیدندکه سه هزار نفر از مخفی گاه ها برآمده و دور هم جمع شده اند. آنها این تعداد انسان های بی وسیله وبی دفاع را نیز کشتنـــد وبه اردوی خود مراجعت کردند.سپاه مغل شهر کوچک اسفزار را نیز در ولایــــــت هرات تخریب کرد.

        سیستان:                                                                                   اولین حمـــلهُ مغـــل بــر سیستان در سال 1221 میلادی صورت گــرفت. نیرو های مغل مرکز این ولایت را مــــــحاصره نمودنــــد. مردم سیـــــستان به مقابله برخواستند، گرچه ملک نصرت الدین حاکم سیســـتان درین جنـگ ها کشته شد ولی نیرو های مغل کدام مؤفقیت را بدست آورده نتوانست وپــس از یک سلسله جنگ ها مراجعت کردند. سوقیـــات دوم از طرف اوگـتای عملی گردید .درین زمان ملک رکن الدین محمود فرماندار سیستان بــــــــود در جنگ هایکه بین نیرو های مغل و نیرو های سیستان صورت گرفـــت سیتانی ها مغلوب گردیدند. امیر سیـــستان بــا جمـــــــله خاندانش بقتل رســـــــید. مغل شهر سیستان را تاراج، تخریب ومردم آنرا کشتند ومراجعت کــردند. نیروهای مغل بار سوم در سال 1227 میــلادی به سوی سیستان سرازیر شد.درین زمان نیالتگین فرماندار سیستان بـــود. ایــــن شخــــــص با ســـپاه خود در ارگ سیستان محاصره شد. این جنگ یک ســــال وهفت ماه دوام کرد تا بالاخره دشمن پیروز شد. نیالتگــین در جریان جنگ زخمی گردیده، اسیر واعدام گردید. نیـــروهــای مغـــل شهر راغارت ومردم را بقتل رساندند، و تا جایکه توانستند شهر را تخــــــریب کــرده مــراجعــت نمــودنــد. بـــعداز تخریبات مکــــرر مغل، شهر جلال آباد مرکز جدید فـــرمانــــــداران محلی سیستان گردید. این شهر بعد ها از طرف تیمور لنگ نابود گردید. همچنین بند رســـتم بالای دریای هلمند در نزدیکی شهر زرنج که نهر های زیاد ازان به هر طرف کشیده شده بود ، نیز از طرف تیمور تخریب گردید و زراعت بر باد شد.                 جنگ پـــــروا ن:

       اختیارالدین محمــد بن علی خرپوست غوری والی پشــاور بـــخاطر مقابله با مغل ، از پشاور به غز نی آمد و در صــدد تهیهُ سپاه شد. بمجرد پخش خبراین سپهسالار مشهوردر بین مردم آذادی دوســــــــت افغانستان هزاران نفر در زیر پرچم اوجمع شده و دراندک مدت بیش ازیکصد هزار نفر داوطلب برای مقابله با دشمن حاضر گردید. شــمـــس الملــــک وزیر سلطان جلا ل الدین نیز به غزنی آمد. امین ملک خویشاوند خوارزمشــاه که در ولایت سند بود، همینکه از نفوذ اختیارالدین درغــزنـــی شنیـــد به چیــدن توطـیه وفـتـنه انگــیزی آغــاز کــــرد. او در خفاء شمس الملک و صلاح الدین نسایی قوماندان گارنیزیون غزنی را وادار ســاخــــت کــــه اختیارالدین را نابود سازد. چون امین ملک جزخاندان شاهی خوارزم بود شمس الملک وصلاح الد ین امر اورا تعمیل نمودند و در شب مهمانــــــی خاینانه اختیارالدین را بقتل رسانید ند. فردای همان شب سپاه از نـابـــودی سرقوماندان خود آکاه شــده ونا امیدانه غزنی را ترک گفتند وبه خانه های خود عودت نمودند. امین ملک ازیـــن خـــلا استــفاده کرده داخــــل غزنی شــــــــــد و حکومت را در دست خود گرفت. اما مردم از او متنفر بودند.

      وقتیکه سلطان جلال الدین در سال 1220 میلادی وارد غزنــی شــــد مردم باردیگر مرکز رهبری یافته ، به جمع شدن در زیر بیرق ایـن مــرد دلیر شروع نمودند و بزودی اردوی بزرگ ، در حدود یکصد هزار نفـــر تشکیل گردید. اعظم ملک والی ننگرهار، ملک شـــیر حـــاکم کـــابــــل، سیف الدین اغراق والی پشاور وملک مظفر( سرکردگان قبایل پشتون) از فرماندهان بزرگ این اردو بودند. مگر موجودیت امین ملـک خوارزمــی به منزلـت ماری بود که در آستین کشور بازی میکرد وبالاخره زهــر او آخرین وقاطع ترین فعالیت کشور را در برابر دشمن صدمه زد.

       جلال الدین از غزنی به پروان رفت و آن جا را قرارگاه نظامی خود قرار داد تا راه با میان را که تحت تهدید دشمن قرار داشت نظـارت کـنــد. دریــن وقـــت اطلاع بدســـت آورد که قلعهُ «والیان» از طرف دســــتهُ از نیروهای مغل، که تخارستان را مورد تاخت و تاز قرارداده اند، محاصره شده است. سلطان جلال الدین سنگین بار را در پروان گذاشته وخودش بـا یک تعداد سپاه به«والیان» شتافت . موصوف در اولین برخورد بیـــش از یک هزار نفر ازدشمن را نابود ساخت، متباقی نیروهای مغل والــــیان را ترک و بجانب اردوی چنگیز خان فرار کردند. چنگیز خان به سرعـــــت  چهل وپنج هزارنفر را تحت امر « کوتوقونویان» در پروان سوق نمــود.

جلا ل الدین در نزدیکی پروان جلو دشمن را گرفت. جنـگ دو روز طول کشید، مغل کشته واسیر زیاد در میدان جنگ گذاشت ومتـباقی آن فـــــرار نمود. نتیجهُ این جنگ که به سر عت در سرار افغانســتان بـــــین دوســت ودشمن منتشر شد، مهم بود. مغل در هراس و تزالزل افتاد ومردم مجد داً به فتح وپیروزی امیدوار گردیدند. کار صرف به امید واری پا یان نیافــت بلکه در سراسر مناطق مفتوحهُ مغل ،مردم افغانستان بار دیگر ازهر کنج وکنار جمع شده وبر ضد دشمن قیام کردند وهر جـــایکه نــــیرو های مغل را یافتند انها را نا بود ساختند، در حالیکه چنگیز خان هنوز هم در بامیان مشغول زدو خورد با مدافعین دلیر آ ن بود.

       پیروزی پروان که می توانست افغانستان را از دشمــــن نـــجــــــات دهد ، به اثر اغراض و توطیه های امین ملک خسر جلا ل الدین بربــــــاد شـــــد. امین ملک بر سرتقسیم غنایم با سیف الدین اغراق ( که چهل هزار سرباز و همهُ افسران افغانستان شرقی را در عقب خود داشت) اختــــلاف پیداکرد و با تازیانه ( قمچین) بر فق سیف الدین نواخت.  سیف الــــــــدین اغـــــــــراق شمشیر بر روی پسر ماما وخسر جـــلا ل الدین نکشـــــــــید بلکه در انتظار قضاوت شخص سلطان باقی ماند. امـا سلطان جلا ل الدین همان قدر کـــه سردار دلیر بود به همان پیمانه شخـــص بـی تد بـــیر ودر عـین حال ظالم ومتکبر نیز بود. لهذا او نخواست ویا نتوانست درین قضیه عاقلانه رفتار کند ومنافع کشور و نیروهای مسلح را فدای حـــــفظ حیثیت خویـــــشاوندی نه نماید. جلا ل الدین سکوت اختیار نمود. این مــــوضوع باعث دلشکستگی افسران دلیر سپاه گردیده و در نتیجه ملک ســـیف الدین اغراق و مـــلک اعظم والی ننگرهار با نیرو های خود از اردوی سلطان جلا ل الدین جدا گردیده و به سوی ننگرهار حرکت کرد. سلطان جــــلا ل الدین تلاش کرد تا ازین تفرقه جلوگیری نماید ولی ممکن نشد، زیرا مسئله طوری مطرح گردیده بود که سلطان باید طرف یکی از جانبین را بگـیرد و او هم طرف خویشاوند مقــتدر خـــود را التزام کـــــرد. بعد از جداشد ن نــــــیروهای ولایات شرقی کشور، سلطان جلا ل الدین خــــود را ضعیف وشکسته احساس کرد و بخاطر جمع اوری سپاه به غزنی مراجعت کــرد. ولی همینکه به غزنی رسید اطلاع یافت که چنگیز خان با میان را نابـــود کرده و به سوه غزنی حرکت کرده است. سلطان جلا ل الدین فرصـــــــت تشکیلات تازهُ را نداشت ، بدین خاطر از طریق گردیز و پکتیا بطـــــرف سند شتافت تا محال جمع آوری وتشکیل سپاه یابد. تااین وقت نیرو هـــــای بزرگ سیف الدین اغراق و ملک اعظم، بازهم به اثر توطیهُ زیرکانـــــــهُ امین ملک ، تارو مار شــــــده و  سرداران آن نیز کشته شده بودند.

        چنکیز خان بعــد از کشــتار وتـخریب با مبان به سرعت خود را به غزنی رساند . درانجا اطلاع گرفت که سالطان جــــلا ل الدین پانزده روز قبل به سوی سند رفته است . چنگیز خان بدون تأخیر و بــدون تخـــــریب شهر بی دفاع غزنی به سرعت به سوی سند حرکت کرد ه وباسرعت زیاد خود را به سند رساند وساطان جلا ل الدین را غافـــــل گیرکرد. سلطان با نیروی اندک خود با شجا عت وپایمردی جنگید . چــــــــــون نیرو به هیچ صورت با هم قابل مقایسه نبود ، نیروی سلطان جلا ل الدین بـــــه سرعت نابود گردیـــده و خودش با اسپ خود، خود را به دریای سند پر تاب نموده وازان بگذ شت. چنگیز خان همـــهُ اعضای نرینهُ خانوادهُ جلا ل الد ین را بقـــتل رســا نید و زنان حرم اورا اسـیر وبه به منگولیا فرستاد.  پس ازان چنگیز خان پســـر خود اوگتای را با نــــیروی زیاد به غزنی فرستاد وامر کرد که غزنی را با تمام ساکنین آن نابود سازد.هم چنان پسر دیــــگر خود چغتای را ما مور نمود که همهُ ولایات سند، مکران وزابلستان را طـوری تخریب ونا بود سازد که اگرجلال الدین برگردد.محلی برای زیستن انسان نیابد. موصــوف عــلاوتاً امرداد تا سرتاسر افغانستان بخاطر قیـــــام های مردم در ولا یات از انسان تصفیه گردد. این احکــام مــجد د چنــگیز خان چنان افغانستان را تصفیه نمود که آخـــرین رمـــق مبـــارزه در مـــقابـــل چنگیزخان خاموش گردیده ، همهُ ابادی هامکرراً در ســـــــر تاسر کشور تخریب و نفوسیکه سپاه مغل به آن دسترس داشت بقتل رسانید.

      چنگیز خان در سال 1222 میلادی از افغانستان که به ویرانه مبـــدل شده بود به منکولیا مراجعت نمود ودر سال 1226 میلادی چشم از جهان پوشید آنهم از جهانیکه نصف تمدن آنرا ویران کرده و ملیون هانفر انسان را نابود کرده بود.

                 وضع ا  قتصادی واجتماعی :

    بعد از مرگ چنگیزخان این خون خوار نامدار جهان، افغانســـــتان در جملهُ ممالک مفتوحهُ مغل، حالت خاص داشت که مانند آن در طــول بیش از 150 سال دیگر دیده نمی شد، به این معنی که همهُ شهر ها ومراکـــــز فرهنگی کشور نابود شده و دیگر کاروان های تجارتی راه ابریشم در بلخ مرو، هرات، نشاپور وغیره توقف نمیکرد بلکه از برابر ویرانه هــای غم انگیز آن با سکوت وافسوس عبور میکرد، زیرا دیگر بازاری و انـسانــی وجود نداشت که دادو ستد نماید و ادارهُ نبود که مالیات بپیردازند. همچنان زنگ قافله های تجارتی هند بیشتر ازین در شهر های مردهُ کابل، غزنی، بست وسیستان طنین نمی افگند.

     شهر های افغانستان در دلایات تخارستان، بدخشان، بلخ، جوزجان، فاریاب، مرغاب، بامیان، غزنی،مرو، هرات ، نشاپور، سیستان، زابـــــل کابل، جلال آباد ، پشاور وحوزهُ سند که ثمرهُ کارو زحمت یک ونیم هزار سالهُ مردم این کشور ومحصول سیر وتکامل تاریخی چند هزار ســــالــهُ قسمتی از جامعهُ بشری بود بطور کامل از بین رفته ، هـــنر، فــرهـنـــگ وصنعت را با خود برده بود. قریه ها وقصبه های اطراف شهرها و آبادی  های نزدیک شاهراه ها وراه های عمومی همهُ قوای بشری ونسل جــوان کارکن را از دست داده ، زنان جوان که مؤلد نسل آینده بودند با اهل کسبه و پیشه وران به اسارت رفته، ثروت ومواشی از طرف دشمن تاراج شده و وسایل زراعت وآبیاری نابود گردیده بود. کارخانهُ وکورهُ باقی نمانــــده بود که وسایل زراعتی وحربی تولید نماید. اراضی تحت کشت وزراعــت به چراگاه های گله های حیوانات اشغال گران تبدیل شده بود.

     چون مدرسه ها ، کتابخانه ها ، رسد خانه ها، مؤســــــــسات صنعتــی وعلمی یکجا با شهر ها نابود گردیده بود، دانشمندان که تصاد فــاً نجــــات یافته بودند، به کشور های دیگر مانند هند، ایران وشرق نزدیـــک فــــرار  نموده  ویا توانایی ودانش خود را در راه خد مت به ادارهُ دشمن وقـــــف نمودند. صرف کسانیکه در دره ها و دشت هـای دور از مراکـــــز نظامی مغل وراه های عمومی ویا در کوه های دسـت نارس کشور زندگی داشتند توانستند با زندگی ابتدایی ومتکی به خود حــیات خودرا حفظ نمایند. همین ها بودند که افغانستان را از انقراض ابدی نجـــات داده و ملت آیــــــنده را تشکیل نمودند و به این صورت رشتهُ تاریخ چـــند هزار سالهُ افغانستان با آینده قطع نگردید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*مدافعهُ منفی یک شکل مبارزهُ نظامی است که دران صرف به مواضع احضار شده و دژهای مستحکم اتکا میشود و از عملیات اکتیف سرف نظر میگردد.

(**در منابع عربی شهر بلخ بنام « ام البلاد » یعنی مادر شهر ها یاد گردیده است، زیرا شهر بزرگ بلخ دارای قصر ها وساختمان های زیبا، کتابخانه ها، مدارس، مساجد، تجرات خانه ها و مانو فاکتور مای گوناگون بود.

 

7               بخش هفتم

 

                      تلاش مردم برای احیای مجدد تمدن

          دوران فرمان روایی خاندان کرت(1245 ـ 1381 میلادی)

 

      خاندان «کرت» در زمـــان دولت غوری افغانســــتان در ادارهُ دولت نفوذ داشت. شمس الدین محمد بن ابوبکر معروف به «کرت» اساس گذار فرمانروایی خاندان کرت میباشد.  در زمان هجوم چنگیز خان ، ملـــــک رکن الدین حکومت قلعهُ خیسار وقسمتی از غور را در دســـت داشــــت. همینکه دعوت چنگیز خان را گرفت، فورا" از در مدارا و انقیاد با دشمن پیش آمد و نواسهُ خود شمس الدین محمد را به در بار چنگیز اعزام نمود. این اقدام او سبب اطمنان واعتماد چنگیز خان نسبت به او گردید وفرمان 

حکومت قلعهُ خیسار(نزدیک هرات)  و یک قسمت از غور به او داده شد. شمس الدین نیز در دربار چنگیز خان با حسن نظر و احترام پذیرفته شــد. ازین به بعد  حکومت محلی کرت با نهایت دقت واحتیاط و مدارا با مغـل، موجودیت خود ومنطقهُ محدود خود را از نابودی وبربادی محافظه مــــی نمود. در حالیکه این منطقهُ کوچک بمثابه جزیرهُ گک در ســـــرزمـــــین وسیع افغانستان آن زمان بوده که دورادور آنرا در یای نیرو های مسلـــح  مغل احاطه کرده بود وبه غیراز ویرانه دراطراف آن چیزی دیده نمیشد. ملک رکن الدین در طول حکومت بیست و شش سالهُ خود مجبور بود بـــا پاد شاهان خون آشام مغل مانند چنگیزخان، اوگتای خان، گیوگ خــــان و همچنان حـــــــــکام مغل چون جرماغون، جنتمور، نوسال، گرگوز وامیر ارغون و علاوتا" سرداران نظامی متعدد مغل که در افغانستان قرارگاه داشتند، طور عاقلانه وبا احتیاط رفتارکند تا بتواند آشیانهُ نیمه ویران خود را در گوشهُ از افغانستان از دست برد وتاراج دشمن نگهدارد.

        بعدازملک رکن الدین نواسهُ دختری او شمس الدین به فرمان روایی رسید. موصوف 32 سال حکومت کرد. منگو قاآن پاد شاه مغل فرمـــــان حکومت ولایات هرات، غور، غرجستان، مرغا ب، فــاریاب، فـــــــراه، سیستان وکابلستان را از جیحون تا در یای سند به ملـــک شمس الدین داد. این شخص شهر هرات را تا اندازهُ تر میم نموه ومرکز اداری حــــکومت خود قرار داد .

          خلاصه باید گفت که شخصیت های خاندان کرت کــه بعــــــد از ملک شمس الدین زمام امور را بدست گرفتند در طول یک ونیم قرن به تدریج و آهستگی توانستند تا در بین دریاب ویرانه های افغانستان جزیرهُ کوچکی از آبادی ، زراعت و تجارت احداث کند.  شهر هـــرات درهمین دوره بار دیگر آباد شد، مدرسه ومسجد، بازار وکارگــــــاه، به وجود آمد. صنایع دستی و تولید الات زراعتی دوباره زنده شد. زراعت، باغداری و مالداری در اطراف شهر و ولایت هرات جان گرفت، قلعه های جدید  د ر قلمروکرت ساخته شد. غوربه تولید اسلحه آغاز کرد وهــــــــرات صنعت نساجی گذشته را احیا نمود. به همین خاطر شهر جدید هــــرات به عوض بلخ ومرو قدیم مرکز تجارت و گذرگاه قافله های چین وماورالــــنهر قرار گرفت.  ولی افسوس که این شهر بار دیگر از طرف امیر تیمور گورگان مشهور به تیمور لنگ تخریب گردید و ملک پیرعلی را باهمهُ اعـــــضای خانواده اوبقتل رسانید. به این تر تیب زمامداری خانـــــــدان کرت درسال 1381 میلادی به پایان رسید.

                                        

 

                            امیر تیمور گورگان

         تیمور پسر« توغای» از اشراف نظامی برلاس(تورک) و اهــــــل  «شهرسبز» ماورالنهر بود ودر محیط نســبتا" متـمد نی پورش یافته بود. تیمور در دیانت یک مرد معتقد و مسلمان متعصب بود. او نماز میخواند ، صدقه میداد، شراب می نوشید وخون میریخت. تیمور مرد ماجــــرا جو و سخت کوش بود. در سال 1369 میلادی پاد شاهی خود را اعــــلام کرد و بنام « امیر تیمور گور گان» بر تخت سلطنت نشست. او بــعــد از اعــلام پاد شاهی ، مخالفین خود را در ماورالنهر از بین برد وسپـــــــــس متوجه اشغــال کشور های دیگر گردید. موصوف خوارزم، قبچاق، کاشغرستان، ایران، عراق، شام، اسیای صغیر( ترکیهُ کنونی) ، هندستان و افغانستان را فتح نمود و در جر یان این فتوحات ملیون ها نفر را بقتل رساند و صد ها شهر وقصبه را ویران وتاراج نمود.

        

 

                          امیر تیمور وافغانستان

     تیمور در ایام جوانی بعد از ماورالنهر به افغانستان دلچســپی داشت، هنگامیکه تیمور پادشاهی خود را اعلام کرد باز هم در افغانســـــتان بود.  او اولتر ازهمه قلعهُ هندوان را در بلخ با خاک یکسان ساخت . سپـــــــس به ماورالنهر بر گشت و در سال 1380 میلادی به افغانستان عـــــــــودت نـــمود. او شهر پوشنگ را فتح نموده ، شهر را تخریب ومدافعین آنرا قتل عـــام نمود، زیرا تیمور درین جنگ دوبار از طرف مدافعین دلیر پوشنگ زخمی شده بود. او سپس به سوی هرات مارش نمود، مردم شهر به دفاع بر خواستند.چهارروز این جنگ طول کشید، بالاخره شهر ازطرف تیمور تســــــخیر، دیوار های داخلی آن ویران ، شهر تاراج گردیده واکثریــــت مـــردم آن بقتل رسید. مردم اسفزار برهبری شیخ داؤد بر ضد تیمور قیام کردند. تیمور به عجله به سوی اسفزار مارش نموده واین قیام را چنـــــان سرکوب نمود که فاجعهُ هرات فراموش گردید. سپس تیمور بــه ســــــوی سیستان حرکت کرده، شهر جالا ل آباد را در سیستان تسخیر نموده، شهر را تاراج و باشندگان آنرا بقتل رسانید.                              

           امیر تیمور در سال 1383 میلادی دست به ویرانی تاریخی خود زد . او« بند رستم» را وحشیانه تخریب و عالمی را برباد کرد. این بنــــد مشهور که بالای در یای هلمند اعمار گردیده بود، نهر ها وکانال هــــــای زیاد ازان به اطراف واکناف حوزهُ جنوب غرب افغانستان حفر گردیــــده بود که زندگی مردم هلمند وسیستان را تضمین میکرد . از بــــرکت همین بند آب ، سرزمین هلمندوسیستان از آباد ترین وحاصلخیز ترین مناطـــــق آسیا ومرکز علمی واقتصادی آسیای وسطی محسوب میگردید. حاصلات گندم این خوزه به هند، ایــــران، ماورالنهروحتی مصر صادر میــــــــشد. وقتیکه این بند ویران گردید ، به شهر بست دیگر آب نرسید، از گرشـــک تا فراه وچغانسور همهُ آبادی ها، باغها و زمین های زراعتی از بین رفت که خرابه های غم انگیز آن در طــــول بیش از 200 کیلومتر امروز هــم وجود دارد. شهر های زرنج، پـــشاوران بست وصدها قصر وقلعه بمرور زمان تا کمر در ریگ گور رفتند.

      تیمور بعد از تخریب سیستان به بست وگرمسیر رفته عملیهُ تخریـب وکشتار را ادامه داد. سپس او به قندهار حمله نموده با جنــــگ وستــــــیز قندهار ونواحی آنرا اشغال ، مدافعین آنرا بقتل رسانیده وســــــردار مدافع قندهار را بدار آویخت. این قتل وکشتار، غارت وتخریب در اکثریت قاطع مناطق افغانستان تطبیق گردید. در زمان تاخت وتاز تیمور افغانستان تازه برای آباد نمودن خرابه های باز مانده از هجوم چنگیزخان اقدام نموده بود ولی امیر تیمور گورگان به آن مجال نداده و یک بار دیـــــگر ســرتاســـر افغانستان به ویرانه مـــبدل شــــد.امیر تیمور گــورگـان درکتـــاب خــود کـه بـــــنام «منم امیر تیمور جهانگشا» یادمیشود، مینویسد: < من شنیده بودم که همـهُ مردم خراسان(افغانستان) دانشمند، شاعر ونویسنده اســـت. وبسار آرزومند بودم تا با این مردم ملاقات نمایم، قبل از لشکر کشی بـــه سوی خراسان، تصمیم گرفتم تا خودم این موضوع را روشن نمایم ، بـــــه همین خاطر یک روز به تغیر لباس به یکی از دهات خراسان رفـــــتم وبا یک دکاندار صحبت کردم . از صحبت با این شخص دریافتم که حقیـــقتا" مردم خراسان با دانش میباشند>. در جای دیگر مینویسد: من دانشمــــندان را دوســت دارم ودر جریان کشور گشایی ام به آنها احترام کرده و صدمهُ به آنها نــرســـانده ام. اگر این ادعا حقیقت داشته باشد پس چرا ملیونها نفر ازمردم افغانستان را بقتل رساند، ثروت ایشا نـــرا تـــاراج نــــمود وخانه وکاشانهُ آنهـــا را با خـــــاک یکسان کرد؟ و یا خود در بین این ملیون ها نفر مقتول اصلا" دانشمـــــند وجود نداشت وتیمور آنـــــــهارا گـــــــلچین کرده بود؟

    تیمور رسم «کله منار» چنگیزخان را دوباره زنده کــــرد ودراکــــثر شــــهرهای کشور کـــله منار هـــا از سر مدافعین آنجاها برپا نـــــــمود.  بالاخره این مرد دیگر خونخوار تاریخ بشریت در سال 1404 میلادی از جهان رفت و در عقب خود ملیون ها جسد آغشته به خون و ویرانه های وحشتناک و غم انگیز را بجاگذاشت.

      شهرخ پسر تیمور که در زمان حیات پدر حاکم افغانستان بود، بعد از مرگ تیمور در سال 1404 میلادی اعلام پاد شــــــاهی نمود و هرات را مرکز سلطنت خویش قرار داد. موصوف پاد شاه افغانســــتان، ایــــران و ماورالنهر گردید. درزمان شهرخ مردم افغانستان زندگی جدید آغازکردند. شهر هرات بسرعت زیباترین شهر های اسیای وسطی و مرجع دانشمندان وهنر مندان گردید.  گوهر شاد زن شهرخ در آبادی و عـــــلم پروری راه وروش شوهرش را تعقیب میکرد که مدرسهُ گوهرشاد در تاریخ شهـــرت فراوان دارد. درین مدرسه در حدود هـفت هزار نفر محصل ازهمه کشور های منطقه مصروف کسب دانش وهنر بودند. کمال الدین بهزاد رســـــام بسیارمشهورافغانستان از جملهُ فارغ التحصیلان مدرسهُ گور شاد میباشد . این مدرسه را بحق میتوان پوهنتون نامید زیرا درین مدرسه نتنها علــــوم دینی بلکه ریاضیات، نجوم، کمیا، رسامی، حکاکی، خوشنویسی، دیزاین برای صنایع قالین بافی وکاشی سازی، وغیره تدریس میگردید.

         شهرخ در سال 1446 میلادی چشم از جهان پوشید . بعد از مرگ شهرخ پسرش الغ بیک پاد شاه شد. موصوف پایتخت را به ســـمر قــــند انتقال داد. الغ بیک دانشمند بزرگ زمان خویش در بخش علم نجوم  بوده که بقایای رسد خانهُ سمر قند گواه این مدعاست.

        ازجملهُ پادشاهان گورگانی یکی هم سلطان حسین میرزا بایقرا بود. موصوف از جملهُ دانشمندان بوده و امیر علی شیر نوایی که او هم یکی از دانشمندان بنام هرات بود ، وزیر این پاد شاه دانشمند وعلم پرور بوده است.

 

                   افغانستان ودولت صفوی ایران

     در آغاز قرن شانزدهم(1502 میلادی) دولت جدید در ایران بمیان آمد که مؤسس آن اسمعیل صفوی بود. این شخص مذهب امامیه را در ایــران رسمی ساخت وبا استفاده از احساسات مذهبی مردم در طول هشت ســـال مرکزیت دولت ایرات را تأمین کرد. شاه اسمعیل صفوی در سال 1510 میلادی متوجه افغانستان شده ، طوس، مشهد وسرخس را گرفته وبــعد از تسخیر مرو  کله منار های از کشته شده گان آنجا برپا نمود. سپس هرات

 قندهار، فاریاب وبخش شمال افغانستان را تصرف نمود. ولــــــــی مردم مناطق اشغالی افغانستان به هیچ وجهه با دولت نیرومند صفوی مصالحــه نه کرده وبار ها برضد نیرو های اشغالی دولت صفوی ایران اقدام نمودند وآنرا آرام نگذاشتند. گرچه تسلط دولت صفوی ایران بـالای ولایات غربی وشمال افغانستان تا قرن هژدهم دوام کرد مگر هیـــچ یک از حکام دولت صفوی ایران خواب راحت وبــــدون تشویش را درین ولایـــات افغانستان نصیب نشد.

      عسکر کشی های دولت صفوی ایران به زراعت ومالداری ولایـــات شمالی وغربی افغانستان صدمهُ سختی را وارد نمــود کــه در نتیــــجهُ آن قحطی شدید بوقوع پیوسته وهزاران انسان بی گناه از گـــرسنـــگی هلاک گردیدند. 

       شاه اسمعیل صفوی در سال 1524 میلادی با جهـــان وداع گـــــفت. جانشینان او هریک شاه طهماسپ، شاه عباس، شاه عباس ثانی بار ها بـــه هرات وقندهار لشکر کشید وهر بار با تلفات فراوان بر اوضاع مسلط شده و چندی بعد بار دیگر برای تأمین مجدد این ولایات دست به اقدام نظــامی زده اند. بعد از شاه عباس ثانی دولت صفوی داخل دورهُ انحطاط گردیده که این انحطاط در زمان شاه حسن صفوی به اوج خود رسید.

 

                            افغانستان و دولت بابری هند

       محمد بابر یکی از شهزاده گان تیموری در ســـال 1501 میلادی از راه ترمذ به افغانستان آمده وبه فتوحات مناطق مختلف کشور پرداخـــــت   موصوف ابتدا تخارستان را اشغال وبانیروی بیشتراز هندوکش عـــــبور نموده، برای تصرف کابل به آمادگی آغاز کرد. محمد مقیم حکمران کابل در برابر حملات بابر مقاومت نتوانسته ، به سوی قندهار فرار کرد وکابل بدست بابر افتاد. بابر در سال 1505 میلادی بسوی زابلستان بحرکت افتاد و آنرا اشغال کرد. سپس از راه هزاره جات به هرات سوقیات نمود. بابــر به هرات نارسیده بود که خبر اشغال کابل از طرف «جان میرزا» به وی رسید. او باعجله برگشت و کابل را بار دیگر تصرف نمود. بابر در سال 1507 میلادی بالای غلجی های غزنی حـــــمله نــمود و بــــعد از کشتار وحشیانه ، هزاران تن ازمردان، زنان واهل کسبه را به اسارت کشیــــده، بیش از یکصد هزار گوسفند وحیوانات اهلی انهارا تاراج نمود وتــــــــنفر مردم را نسبت به خود بر انگیخت. سپس بابر قندهار را تسخیر نـــمـــوده

و به کابل باز گشت. به مجرد باز گشت بابر، محمد مقیم کــــــه ازبـــرابر بابر فرار نموده بود ، مراجعت نموده و حاکم بابر را از قندهار بیـــــرون کــرد. بابر قضیهُ قندهار را لاینحل گــــــــذاشت و در سال 1508 میلادی متــــــوجه ننگرهار شد . میرزا عبدالرزراق حاکم اسبق کابل و فرمانــدار کنونی ننگرهاردرجنگ با بابرمغلوب گردیده، اسیرواعدام شد و ننگر هار ضمیمهُ حکومت بابر گردید.

      در سال 1515 میلادی بابر به سوی باجور وسوات لشکرکشی نموده و بعد از کشتار زیاد آن مناطق را تسخیر کرد . خلاصــه بابر همهُ مناطق شرقی افغانستان را تسخیرو بالاخره وارد سر زمین هنـــد شد و حکومت بابری هند را اساس گذاشت. فرمان روایی بابر و جانشینان او در هنـــد تا سال 1718 میلادی ادامه یافت. در طول این مدت ، مـــــردم افغانســــتان بارها بر ضد حکمرانان بابری قیام نموده و حماسه های بزرگ را در راه دفاع وطن بجاگذاشته است.

      لشکر گشی های متعدد دولت بابری هند به افغانستان باعث صدمـــــهُ بزرگ اقتصادی و فرهنگی کشور شد. قــحطی های ناشــــی ازین لشــکر کشی به قیمت جان صد ها هزار انسان گرسنه در سرتاسر افغانستــــــــان تمام گردید.

      تجزیه وتقسیم افغانستان از اوایل قرن شانزدهم تا نصف اول قــــــرن هجدهم بطول کشید. این مدت دونیم قرنه قلب دورهُ جدید تاریخ اروپااست که در طی آن دنیای کهنهُ هزار سالهُ قرون وسطی به جـــــــهان نوینی در غرب مبدل میگردید. برافتادن فیودالیزم وریشه گرفتن کاپیتالیزم، استقرار دولت های مرکزی، انکشاف علمی وصنعتی،کشف راه های بحری تـــــا بنادر افریقا، هند وامریکا، رونسانس صنعتی و ادبی اروپا، اصلاحـــــات مذهبی، آذادی عقیده، فرمان نانت، مشروطیت انگلیس، توجـــه دانشمندان اقتصاد در مورد مسایل ثروت، کار، صنعت، تجارت ومالیات، تحقــــــیق ومطالعهُ دانشمندان و فیلسوفان در تشکــــــیلات سیاسی وبالاخره مبارزه بر ضد قدرت مطلقهُ دولت های فیودالی، مبارزه برضد نابرابری هـــــای حقوقی وآذادی، خلاصه مبارزه بخاطر استقرار دیموکراسی ــ محـــصول تکامل علمی واقتصادی همین دوره در مغرب زمین است که بالاخره راه را برای انقلاب کبیر فرانسه و اعلام «حقوق بشر» بازنمود.

        ولی درین دوره  افغانستان دولت مرکـــــزی وآذادی ملـــــی خودرا با اقتصاد وصنعت نسبتا" انکشاف یافته، زراعـــت وتجـــارت وســــــیع

از دست داد. دیگرمکتب هرات وانکشاف صنعتی وادبی او وجود نداشت. مراکز اقتصادی وفرهنگی افغانستان متلاشی شده، شهر ها از رونق افتاده بود. عســـــکر کــــــشی وجـنگ های دول ســــه گــــانــــهُ همـــــسایـــــه  ( دولت شیبانی ماورالنهر، دولت صــفوی ایــران، دولت بابــری هـــــند) در داخل افغانستان به زراعت، آبیاری و صنایع کشور ضربات ســــــخت وارد کرد. تجارت سرتاسری افغانستان دیگر وجود نداشت. عوایـــــــــد   مالیاتی ، محصول گمرکی و ترانزیتی به جیب دول اشغالـگر صـــــفوی وبابری  می ریخت. مدارس بصورت عموم مسدود گردیده و استــادان آن  بخاطر امــرار معاش در سر تاسر کشور متفرق شده و حتی راه مهجرت به کشورهای دیگر را در پیش گرفتند. مرکز پرورش وپشتـــیــبانـــــی از دانشمندان و هنـرمنــــدان وجود نداشت.  اگرکدام دانشمند ویا هنـــرمنــــد  پیدامیشد بیشتر به هند ستان مصئون جذب میشد که میتوان از بعضــی از آنها نام برد: بایزید پورانی هروی، سلطان علی اوبهی، عـــارف کـــابلی، عبدالصمد بدخشی، آتشـــی قندهــاری، الله یار بلــــخی، بیکــــس غزنوی،  تاش محمد قندزی، میر فخــــرالدین مـــیمنه گی،  نعــــــــمت الله هروی، عشقی کابلی، ملا شاه محمد بدخشی، جانداد گرد یزی، میـــــرزا شیریندل ننگرهاری، عادل باریاب کوهدامنی وغیره در هندستان.           دانشمندان وهنر مندان افغانستان توجــه بـیـشــــتر بـه در بار هند معطوف داشته بودند، زیرا هنـــــــد خریـــدار بــی تعــصب دانــش وهـــــــنر بود. درحالیکه در دربار ایران صفوی تعصب حکم فرما بود، بطور مـــــــثال امیر خان حاکم ایران درهرات ، آگهی هروی شاعر را بخاطر انــــــــتقاد وهجوه که کرده بود، دست وزبان ببرید. همچنان عمال دولت ایــرانــــــی  عبدالرحیم هوتکی شاعر را بخاطر اشعار وطن خواهانه اش به ایــــرا ن  تبعید نمود.

         نظم دری درین دوره گرچه زیرتأثیر سبک هند قرار گرفت ولـــی هیچ شاعر نامی درین سبک درافغانستان پیدانشد چنانچه هیچ دانشـــــــمند مشهور نیز بوجود نیامد. اما ادب پشتو در تحت شرایط خاص انکشـــــاف نمود، در نثر مکتب بایزید روشان ودر نظم مکتب خوشحا خان بمیان آمد. بعد ها شعرای دیگر چون حمید ، رحمان بابا، عبدالقادر ختک، کاظم شیدا وغیره ظهور نمودند. 

        در طول این دوره هیچ شــــهر وقصـــبه، بــند آب و نـهر جد ید در افغانستان ساخته نشد، وآنچه هم از سابق بجا مانده بود به تد ریج روبـــــه ویرانی نهاد . زیرا حکام خارجی که مراکز معین درخــــارج افغانسـتان     داشتند، احتاج برای انکشاف اقتصادی و فرهنگی افغانستان احســــــاس نمیکردند وهم مسئولیتی ازین نگاه نزد در بار های خود نداشتند زیرا آنها بیگانه بودند واین راخوب میدانستند که بالاخره افغانستان را ترک میکنند. وظیفهُ اساسی آنها در افغانستان تقسیم شده ، صرف حفظ راه های ارتباط، اخذ مالیات ومصارف ملکی ونظامی از مردم وسرکوب کردن هــرگــونه قیام وآذادی خواهی ملی بود. بطور مثال ، بابر در ســـــال 1521 میلادی برای سرکوب نمودن قیام آذادی خواهی مردم لغمان شخصا" به ســــــوی لغمان مارش نمود. موصوف این قیام را وحشیانه وبا نهایــت قســـــــاوت سرکوب نموده و از سر مدافعین آنجا کله منار ها بر پا کــرد. امروز،  با گذشت بیش از 500 سال، هنوز هم در مرکز لغمان یک قریهُ وجود دارد که بنام « کله کوت» یاد میشود . این نام بیانگر استبداد خشن و خون آلود  بابرو فریـاد وطن دوستان سربکف لغمان آنزمان میباشد.

          دورهُ دونیم قرنهُ تجزیه وتقسیم افغانستان نه تنها دورهُ تعطیل سیر تکامل تمدن افغانستان بوده بلکه دورهُ تنزل و انحطا ط مادی ومعــــــنوی کشور نیز محسوب میگردد. ولی با وجود آن هم مبارزات آذادی خواهـــی و استرداد استقلال کشور هیچ گاه خاموش نگردید. اگر قیام دریک منقطه سرکوب میگردید، در مقابل در منطقهُ دیگر با نیروی بزرگتری شعله ور میگردید. بطور مثال دولت صفوی ایران قیام مردم هرات، مقــاومـــــت اندخوی، قیام مردم قندهارو مستونگ(بلوچستان) را بکمال شدت با کشتار های دسته جمعی و تاراج خاموش نمود وازان بعد تا قرن هجدهم توانست با چنین سیاست تا حدودی از مبارزات آذادیخواهی مردم جلوگیری کــــند. در مقابل مبارزات مردم در ولایات شرقی کشور جای خالی مبــــــارزات سائر ولایات را گرفت. این جنبش ملی که از قرن شا نزدهــــم میلادی در شرق کشور آغاز گردید تا قرن هفدهم میلادی دوام نمود، گــــرچــــــه در حصول مقصد( آذادی کشور از تسلط بیگانگان) ناکام گردید، اما توانست مصدر حرکت دیگردر قرن هجدهم در جنوب افغانستان گردیده و ملت را به مقصد اصلی نایل گرداند. این جنــبــش هــای بـــزرگ بـــه رهـــــبری بایزید انصاری ملقب به روشان(جنبش روشانیان) ، خوشــــحال ختــــک، ایمل خانوغیره آغاز وپشبرده شد.                

 

                       جنبش مردم به رهبری روشانیان

    دراوایل قرن شانزدهم میلادی شرایط عینی وذهنی برای قـــــــیام ضد استبداد فیودالی ومبارزهُ آزادیخواهی ملی برضد دولــــــــــــــت بابــــری هـــند درمناطق  شرقی کشور( از کابل تا پشاور) آماده گردیــــــده بــــود. خانــــدان «روشانی» در رأس این جنبش قرار گرفت ودر ســـایـــــــــــهُ مذهــــب برهبری آن پرداخت. این مبارزات از قرن شانزدهم تاقـــــــــرن هفدهم میلادی طــــــول کشید ، تابالاخره دولت بابری هنـــــــــــــد با پول وســـیاست در اتحــــــــاد بـــــــا روحانیون و فیودالان داخلی ، این جنبش را سرکوب نمود. از همه بیشـتر ملا درویزهُ نـــــــــنگرهاری ( مـــــؤلف کتاب تذکرة الابرار ولاشرار) درین سرکوبی هموطنان خود سهم بـزرگ تبلیغاتی داشت وتوسط زبان وقــلم در زیر نقاب مذهب تا آخرین لحظـــــهُ نابودی این جنبش از پا نه نشـــــــــست و خستگی احساس نکرد وبایزید روشان را زیر ضربات پیهم تکفیر، توهین وتحقیر قرار داد.

     جنبش روشانیان تنها نــبود و با مــــبارزات آزادی خـــواهـــــانــــــــهُ مردم افغانستان بدرقه میشد. هم چنان برخـــورد خشن وظالـــــــمانهُ دولت بابـــــری هند نیز عکس العمل و مبارزات مردم را تشدید می نمود. بـــطور مــــثال میتوان از مبارزهُ غلجی های زابلستان، مردم مهـــــــمند، یوســـــفزایی هــــا و غیره درین مقطع زمانی نام برد.

     بایزید انصاری معروف به پیر روشن، که در رأس جنبش روشانیان قرار داشت، در یکی از مسافرت های خود به قندهار شخصا" یک صحنهُ دلخراش از استبداد حاکم دولت بابری هند مشاهده نمود. موصوف چـــنان متأثر گردید که تازنده بود این خاطرهُ تلخ وتکاندهنده را فراموش نکـــرد. مسئله ازین قرار بودکه سربازان بیرام خان والی دولت هند در قندهــــــار یک زن را از گیسوان به سنگ آسیاب بسته بود وهمی چرخاند.این منظره ضربهُ شدید به روح حساس بایزید انصاری بوده ویکی از انگیزه هـــــای قیام وی بر ضد دولت بابری هند بود. بایزید انصاری یک تعداد کتـــــــب ورسالات به زبان پشتو، دری وعربی نوشت که «حالنامه» و«خیرالبیان» ازان جمله میباشد. او به تشکیلات مسلح دست زد وخـــزانــــهُ را بــــرای مصارف جنبش و کمک به ناتوانان وبینوایان تأسیس کرد. قبیلهُ بــــزرگ یوسف زایی هم تادیهُ عشر وخراج سالانه را به خزانهُ بایزید انصــــــاری پذیرفت.

      بایزید انصاری با نیرو های مسلح که فراهم آورده بـــــود ، بر ضــد  دولت بابری هند جهاد را اعلام نموده وتــــا پشاور نفوذ کرد. بعد از یک مدت با نیروی مختصر بالای جلال آباد حمله نمود. بایزید میدانست کــــه هجوم او بر جلال آباد نمیتواند عامل سقوط دولت مقتدر بابری هند گردد، ولــــی اومی خواست تا در برابر چشم مردم عملا" راه آزادی از سلطهُ خارجـــی را با مبارزه نشان دهد و خودش را در راه آزادی قربان کند، همین طـــور هم شد. در سال 1579 میلادی محـــــسن خان والی کابل در میـــدان جــــنگ شینوار بایزید را بقتل رساند. بـــــــــه این تر تیب یــکی دیــگر از مـــبارزیـــن سرسپردهُ راه آزادی میهن مثال جانبازی و وطن دوستی را در جامـــــــعهُ افغانی به نمایش گذاشت و به ابدیت پیوست.

      مردم سخت تکان خوردند ، بیـــست هـــزار پــیاده وپنج هزار سواره بخاطر جنگ بادشمن بدور جلال الدین پسر و جانشین بایزید انصــــــاری جمع شدند. این شخص با نیروی اعزامی دولت هند جـــنگ هـــای متعد د نمود. جلال الدین درسال 1591 میلادی در جنگ جلال آباد شکست نموده خانــوادهُ  موصــــوف و دو برادرش ، واحد علی و کمال الدین، از طرف نیرو های هند اسیر گردید.  دولت بابری هند به کمک پول فیودالان محلی وروحانیون را بر ضد جلال الدین و مبارزین ملی بســــیج نمود. در رأس این دسته ملک حمزه وملادرویزهُ ننگرهاری قرار داشت که با شمشـــــیر وفلم کار می نمودند.

      بزرگترین جنگ بین آزادی خواهان افغانستان و دولت بابری هند در سال 1592 میلادی در باجور رخ داد که درجریان آن چهل هزار ســرباز دولت بابری هند با راجا بیربل از بین رفت وراه هند با کابل مســـدود شد. مبارزین افغانستان به رهبری جلال الدین در سال 1598 میلادی بــــالای غزنی حمله نمود. درن جنگ جلال الدین کشته شد، نیروهای هند سر این مرد مبارز را بریده وبه دربار هند فرستاد.

      احداد برادرزادهُ جلال الدین رهبری مــبارزیــن را بـــدوش گرفـــت. موصوف از سال 1598 تا 1625 میلادی چندین بار با نیرو های دشـــمن جنگید تا بالاخره در سال 1625 میلادی در منطقهُ «تیرا» مورد هجـــــوم  سپاه نیرو مند دولت بابری هند قرار گرفت، حداد درین جنگ کشــته شد. سر این مرد را نیز بریدند و به دربار هند فرستادند. مرکز اداری احــــداد دژ « داغر» بود که بدست دشمن افتاد، خاندان وی به کوه هــا مـــــتواری گردید، تنها یک دخترش مؤفق به فرار نگردید و هنگامیکه ســـربـــــازان دشمن آهنگ گرفتنش نمودند، چادر پیش چشم کشیده وخود را از بـــــالای قلعه به پائین افگند وهلاک شد ولی تسلیم دشمن نگردید.                             عبدالقادر پسر احداد بعد از مرگ پدر رهبری مبارزین را بــد ســت گرفت ودر سال 1627 میلادی نیروهای اعزامی شاه جهان پاد شاه هند را درهم شکست.عبدالقادر در سال 1628 میلادی به نــــیروی دیـــگــری از مبارزین یه رهبری کمال الدین در پشاور پیوست ولــی هــردوی آنـــها از نیروی دشمن شکست خوردند و پشاور بدست نیرو های شاجــهان افـتــید. عبدالقادر در سال 1636 میلادی از طرف زمامدار پشاور اسیروبه دربار هند فرستاده شد ودر همان جا بعد از دوسال وفات نمود.

      کریمداد جانشین عبدالقادر مبارزه را بر ضد د شـــمن ادامــه داد تــــا بالاخره از طرف نیروهای هند اسیر و به فرمان شـــاه جــهان در پــشاور اعدام گردید. ازین بعد جانشین ورهبر ورزیدهُ در خاندان مبارز روشانیان باقی نماند، زیرا مکرر افراد این خانواده به اسارت دولت هند رفته وبـــه تدریج از میان رفت. به این تر تیب مبارزات شـــصت ســـالهُ رواشانــیان برای سی سال دیگر خاموش گردید. ولی در سال 1666 میلادی دو نـــفر مبارز دیگر«آخند چالاک ختک» و « باکو خان یوسف زایی» مجــــد دا" پرچم مبارزه را بر افراشتند وبا  قشون اورنگ زیب پاد شاه هنـــــــــد جنگ های سخت نمودند، اما این فداکاری نیز بشد ت سرکــوب گــردیــد. هم چنان قیام مردم افغانستان به رهبری « ایمل خان افریدی» در بــــرابر دولت هند ، با همهُ فداکاری هایکه نمودند و بر والی بابری کابل درســـال 1668 غلبه کردند، در آخر سرکوب شد.

           جنبش مردم به رهبری خوشحال خان ختک

    آخرین نیروی مبارزین در جبهُ شرق تحت رهبری شاعرو نویســـــنده  مشهور وسردار نظامی نامدار خوشحال ختک جمع شد . این نـــــــیروی مبارز از سال 1668 تا سال 1691 میلادی بار ها با نیروی دولت هنـــــد جنگید. در جنگ «تاتره» اردوی جهل هزار نفری دشـــمن را تــارومــار نمود. در جنک «دوابه» قوماندان نیرو های نظامی هند بفتل رســـــیده و نیروی متباقی آن متلاشی شد. در جنـــگ هــای نوشهره، گنداب و خانج قشون دشمن را بکوفتند. هم چنان در جنک های متعدد دیگر نیز تلفـــــات زیاد به نیروی دشمن وارد آورد. مگر باز هم شکست خـــورده ، پـسـران خوشحال خان( عبدالقادر واشرف) و نواسه هایش( کاظم شیدا وعلی خان) اسیر وبه هندستان تبعید شدند و در همان جا جان سپردند. خوشحال خان نه تنها به نیروی شمشیر متکی بود بلکه ازنــیروی قــــلم نـیز استـفاده می نمود. او چهارده جلد کتاب را نوشـــت کــه کــتاب هـــای «صوات نامه» و« دســـتار نامه» ازان جمله میباشد.

                                            

       خوشحال خان آن مبارز پیر و ناکام به عمر 78 سالــــگی چـــشم از جهان پوشید. آخرین سخنان او این بود: « مرا در جای دفن کنید که سایهُ دشمن بر خاکم نیفتد».

        به این تر تیب مبارزات آزادی خواهانهُ مردم  در مناطـــق شرقـــی افغانستان بر ضد استیلای دولت بابری هند که از اوایـــل قرن شانــــزدهم میلادی اغاز یافت تا اوخر قرن هفدهم ادامه پیداکرد. گــرچــه ایـن تــلاش و فدا کاری های طولانی شکست خورد ولی  بالای مبـــــارزات آینــدهُ مردم افغانستان بر ضد استیلا گران خارجی تآثیر عظم داشت. از طـــرف دیگر مبارزات مردم درجنوب وغرب افغانستان(قندهار وهرات) درقـرن هجدهم میلادی توانست شکست مبارزات مردم را در شـــرق افغانســــتان تلافی کند.

 

              مبارزهُ آذادی خواهانهُ مردم در جبهُ جنوب  

      ثبات وادامهُ تسلط دولت صفوی ایران در ولایت قندهار بر اســــــاس سیاست « تولید نفاق» استوار بود. چون بزرگترین نیروی مردم درولایت قندهار عبارت از قبایل غلجایی وابدالی بود ، پس توجه بیشتر دولت ایران بسوی اینها معطوف میگردید واز اختلافات ذات البینی ایشان نفع گرفتــــه میشد. حکام دولت صفوی ایران برای گرم نگهداشتن این آتش داخلی یکی را امتیاز میداد و بر ضد دیگری تحریک میکرد و هرکه را مخالف منافـع دولت ایران میپنداشت ، سرکوب میکرد. چنانچه حکام دولت بابری هنـــد عین عمل را تکرار میکرد.

        بطور خلاصه ، بعد ازانکه شاه حســـین صـــفوی در ســـال 1696 میلادی پاد شاه ایران شد، گیورگین خان شورش طلب گرجســـــــــتانی را که مغلوب سپاه صفوی شده بود ، به حکومت قندهار تعین وفرستاد. ایـــن شخص یک گارد محافظ نیرومند گرجستانی و سپاه بیست هزارنفـــــــری ایرانی تحت فرمان خود داشت. وقتیکه موصوف به قندهار رسید با شدت و عصبانیت به فرمان روایی آغاز نمود. گیور گین خان که از نیرو منـدی دولت خان ابدالی اطلاعات کافی داشت ، قبل ازهمه درصدد ازبین بـردن او شد. به همین مقصد بالای دولت خان حمـــله نــموده اورا بــا پـســــرش نظر محمد خان دستگیر واعدام نمود. سپس به زور نیروی نظامی همــــهُ مردم ابدالی را از ارغستان اخراج ودر دشت های بین فراه وگـــرشــــک تبعید نمود.                                               

    گیورگین خان زمین های ملکیت ابدالی ها را ســــــخاوت منــــــدانه به به غلجی ها تحفه داد.( مردم افغانستان چنین تحفه ها را تمسخر آمیز بنـام «بخشش از کیسهُ خلیفه» یاد میکنند) . به ایــن ترتـیــب گــیور گـین خــان فیودالان غلجی ها را دلداری داده وبه خود نزدیک ساخت وروش بهتر با انها نمود. ولی غلجی ها به تدریج مخالف جدی تسلط ایران در قــندهــــار گردیدند. در چنین مقطع زمانی مردی از غلجی ها برهــبری تـوده هـــای مردم وارد صحنهُ سیاست گردید. این شخص آزادی خواه وطن دوســـــت مشــــهور میرویس خان هوتــک بــــوده کــــه از ذ کــاوت وارادهُ قـــوی بر خوردار بود.

                 

 

        بخش هشتم  8   

 

                      دولـــت هــــوتکی در قـندهــار

                       (1709 ــ 1738 میلادی )

 

        میرویس  در سال 1673 میلادی متولد گردیده ودر محیط قــــندهار رشد کرد. دران زمان شهر قندهار از نگاه صنعت، تجارت، پیشه وری و فرهنگ رونق داشت. قندهار که در سرراه تجــــارتــی بـین هــــند وایران قرارداشت محیط خوب برای تبادل افکار و مفاهمه بین مردمان سرزمین های دور وتزدیک، اشنایی بادید گاه ها ونظریات گونـــاگون ســــــیاسـی، اجتماعی واقتصادی بود. میرویس در چنین محیط شخصا" به تجـــــــارت مشغول گردیده وجز طبقهُ متوسط شهری قرارگرفت. درین مشــغـولیــــت امکان تماس های دایمی او باشخصیت های مختلف سیاسی واجتمــاعــــی فراهم گردید.

      میرویس از نزدیک شاهد استبداد، ظلم وتبعیض حکومت بیگانــــگان نسبت به هموطنانش بود وازان رنج میبرد. او از طریق مطالعه وتجارت درک نمود که چگونه عایدات سرشار ترا نزیتی اموال تجارتی در جیــب بیگانگان می ریزد وهم وطنانش مجبور اند که صرف بحیث کار گر تجار بیگانه کار نماید و راه های تجارتی را پاسبانی کند. هم چنین او میدید کــه مردم باید از دست مزد خود بیست هزار عســــکر خـــارجـــی را بـــرای سرکوبی خود تغـذ یه وتمویل نمایند و بر علاوه بار تکبر وتبعیض حکــام ایرانی با ذلت اسارت وعدم مساوات بکشند. میرویس با روش شریفــانـــه و خیر خواهانهُ خود در بین همهُ طبــقاط واقـشار اجتمـــاعی ، از فــیودال گرفته تا مردم شهری واهل کسبه از اعتبار، شهرت واحترام برخـــوردار بود .   

                                  

       میرویس خان با استفاده از شهرت نیک خود توانست مــردم را بدور خود جمع نموده و بر ضد تسلط خارجی اقدام نماید. فعالیت های مــخـــفی وهوشیارانهُ میرویس تا سال 1709 میلادی ادامه یافت وبالاخره در جرگهُ مخفی منطقهُ«مانجه»( پنجاکیلومتری شمال شرق قندهار) تصمیم نهــایــی گرفته شد که باید گیورگین با قـــشون ایــران یک جا از بــین برده شــده و حکومت آذاد ملی تشکیل گردد. درین جرگه وظایــف بــزرگــــان ا قــوام و نیرو های آنها تعین گردید.

        خصوصیت بارز این جرکهُ تاریخی عبارت ازان بود که بر عـکس سابق رؤسای قبایل غلجی، ابدالی، تاجیک، هزاره، ازبک وبــــلوچ بـــــه شمول ملا های متنفذ، به حیث یک نیروی واحد ملی متشکل گردید.

        میرویس خان هوتک با یک پلان دقیق وحساب شده وارد عمل شـد. پلان چنین بود که برای یکی از رؤسای بلوچ وظیفه داه شد تا از تــادیــــهُ مالیات بطور قطع انکار ورزد. از طرف دیگر میر ویس قد م د وم را نیز برداشت و ان اینکه گیورگین را تحریک نمود تا برای سرکوبی بلوچ هـــا و اخذ مالیات قطعات نظامی را اعزام بدارد. همچنان مردم ارغستان نیــز از دادن مالیت انکار ورزیدند. گیورگین شخصا" با نیروی بزرگ به سوی ارغستان حرکت کرد. به این تر تیب نیروی نظامی دشمن پارچـــــه وتقسیم گردیده از قدرت ضربتی انها کاسته شد و از طرف دیگر نیـــروی نظامی باقی ماندهُ دشمن در شهر مستحکم قندهار به پیمانهُ نبود که باعــث نگرانی میرویس وهمرزمانش گردد.           

        میرویس خان هوتک در منطقهُ « دهشیخ» درغستان ازکمین گــــاه بالای دشمن حمله نموده و گیور گین خان حاکـــم دولـــت صـفوی ایران با نیروهای تحت امرش از بین رفت. میرویس خان اسپ ها واسلحهُ دشــمن را تصرف شده و با یک نیروی سه هزار نفری بدون تأخیـــر بــه ســـوی  قندهار حرکت کرد. موصوف در حوالی نیمه شب به قـــندهـــاررســــید. محافظین نظامی اورا با گیور گین اشتباه نموده ودر برزوی او کشودند. در طول شب نیروی نظامی خارجی از بین برده شد و فــــردای آنـشــــب حکومت مستقل ملی اعلام شد ( ماه اکتوبر سال 1709).

       طرح حکومت که در قندهارریخته شد در حقیقت هستهُ تشکیل دولت آیندهُ افغانستان بود ، ولی هنوز مشکلات فراوان در پیشرو بود . میرویس به عوض آنکه عنوان پاد شاهی اختیار وحسادت فیودال ها را نشبت بــــه خود تحریک نماید، خود را بحیث رئیس قوم و متساوی الحقوق با سـائر

                                          

رؤسای محلی معرفی کرد.

        میرویس خان هوتک میدانست که قیام مردم قندهار از طرف دولت ایران بی چواب نه میماند، بدین خاطر او با هوشیاری و کـــــاردانی برای دفاع دولت نوبنیاد خود اقدام کرد. موصوف قلعه های جنگی را مستحــکم نموده ، باری جمع آوری و تولید اسلحه کار خستگی ناپذیر را به پیشبــرد دولت ایران دوبار نیروی نظامی ( بار اول ده هزار نفر و بار دوم ســـــی هزار نفر) برای سرکوب میرویس اعزام نمود ولی کاری را از پیش برده نتوانست. استقلال دولت هوتکی در قندهار در سال 1712 میلادی بکلـــی تحکیم گردید.  گرچه در سال 1713 میلادی حـــکومــت ایران نـــــیروی دیگری به قندهار اعزام داشت ولی این نیرو به قندهار نرسید و در طــول راه از طرف مردم از بین برده شد. میرویس خان این مرد مبتکر، مبارز وآذادی خواه که برای برانداختن تسلط خارجی و بدست آوردن اســــتقلال ملی کار بزرگ را به انجام رسانید، متأسفانه عمر بسیار کــوتاه داشت، او هنوز طرح خود را تکمیل نکرده بود که در سال 1715 میلادی به عمـــر 41 سالگی چشم از جهان پوشید.

        بعد از مرگ میرویس خان جرکهُ بزرگان قوم تشکیل گردید. ایــــن جرگه میر عبدالعزیز برادر میرویس خان را بحیث رئیس قـــــوم انـتخاب کرد، ولی میر عبدالعزیز شخص بی کفایت بوده درایت ولیاقت میرویس خان را نداشت، حتی بودن مشوره با بزرگان وســـران قـــوم ، بــطـــــور خودسرانه با حکومت ایران تماس گرفت. این امر با عــث آن شـــد کــــه که میر عبدالزیز به قتل برسد. جرگهُ بزرگان بار دیگر تشــــــــــــکیل شد ومیر محمود پسر نزده ســــــالهُ میرویس خان را به عنوان« شاه محمود» بحیث رئیس قوم انتخاب کرد. حتی میر اشرف پسر میر عبدالزیز مقتـــول نیز درین اتخاب وبیعت شامل بود.

      زمانیکه شاه محمود در قندهار پاد شاه شد، در ولایت هرات عبدالله خان ابدالی با پشتیبانی مردم تسلط حکومت ایران را سقوط داده و اعلان استقلال نمود. اسدالله پسر جوان وشجاع عبـــدالله خان برهبــــری مـــردم برخواسته ومناطق اطراف هرات را نیزآذاد ساخت .

       شاه محمود بجای توجه به توحید سیاسی واداری افغانستان به فــکــر نابود کــــــردن دولــت صــفـوی ایــران افــــتاد. او در سال 1721میلادی با بیست وهشت هزار سرباز متشـــــــکل از بک، هزاره ، پشتون، تاجک وغیره و یک توپخانهُ ضعیف از راه کرمان به سوی ایـــــران  

                                         

حرکت کرده و بعد از اشـــغال بم وکـــرمـان راه اصفهان، پایتخت آنزمان ایـــران، را در پــیش گــرفــت. دریـــن زمــــان در اصــفــهان یـک سپاه 60 هزار نفری با توپخانهُ بزرگ ومنظم وجود داشت.

      شاه محمود به نزدیک شهر اصفهان مواصلت نـــموده و در مــــــحل موسوم به گلناباد نیرو های نظامی خود را جابجا نمود. نیرو های ایــــران در جنگ گلناباد با تالفات زباد عقب نشینی نموده وداخل شهر اصفــــــهان گردید. شهر بلا فاصــــــله از طرف نیروهای افغانی محـــاصــره شـــــد. پاد شاه ایران بعد از هشت ماه محاصره تسلیم شده و با بزرگان در بار به قرارگاه شاه محمود آمد و تـــاج شـــاهـــی ایـــران را بـد ســـــت خـود بر سر شاه محمود گذاشت و تبریک گفت. روزبعد شاه محمود پایتخت ایران (اصفهان) را با همهُ ملحقات دولتی تســـــلیم گــرفـت . مـــوصوف بــرای شاه حسین صفوی و خاندانش محل اقامت ومعاش تعین کرد .

       شاه محمود بخاطر استحکام سلطهُ خود بر ایران ، شهر اصفهان را به حیث پایتخت پذیرفته و برادر خود میرحســین را واپـــس به قـندهـــــار فرستاد تا حکومت آنجا را بدست گیرد. میرحسین بدون کــدام مشــکــــــل به آرامی به حکومت پر داخت و از برکت این آرامــش تــوانـســت تـا بـه انکشاف ادبیات پشتو نیز توجه نماید. در دربار شاه حسین هوتک شاعـــر ونویسنده تشویق میگردید.

       شاه محمود در اوایل سلطنت خود در ایران هوشیارانه و عاقلانه با مسایل وامور برخورد کرد. موصوف امر داد که هیچ یک از منـسوبیــــن نیروهای مسلح ـ بمثابهُ اردوی فاتح ـ حق دســـت درازی بــه جــان و مال مردم را ندارد. نیرو های مسلح وظیفه دارد تا امنیت دولت ومردم تأمیــن نماید. مامورین ملکی ونظامی ایران را که بدولت صفوی ایـــران وفــادار مانده بود، مورد نوازش قرارداده واکثر ایشان به مقام های قبلی خویــــش مراجعت کردند. و آنــانیکه بدولـــت خیانت ور زیده بودند، مجازات کرد. از تجار داخلی وخارجی حمایت کرد . در اداره سادگی را ترویج نــــموده از رشوت گرفتن، بی نظمی و خودسری ماموری جــلــوگـــــیری کــــرد. شاه محمود بخاطر چنـین عــدل واداره در مـد ت کمـــی در سراسر ایران مشهور گردید. ولی این وضع ادامه نیافت ، زیرا وضع صحی شاه محمود  برهم خورد ، آرامش وارادهُ نیرومند او  به عصبانـیت وبد گمانــی تبد یل گردید. اوضاع داخلی ایران وفعالـــیت هـــای طهـــماســـب مــیرزا پــسر شاه حسین صفوی بر ضد شاه محمود، قیام مردم قزویــــــــن وغیره بالای مریضی عصبی شاه محمود تأثیر خیلی ناگوار بجا گذاشت.

                                         

       مریضی شاه محمود پیشرفت نموده تا جایکه او فلج گردیده ودربستر بیماری افتاد و درسال 1725 میلادی به عمر 28 سالگی چشم از جــــهان پوشید. بعد از مرگ شاه محمود جرگهُ ســران افغان در اصفــهان تشکیل  ومیراشرف بحیث پاد شاه انتخاب گردید. جنرال سیدال خان ناصـــــــری بحیث قوماندان عمومی نیروهای مسلح تعین شد. این شـــــخص برعـلاوهُ انکه افسر ماهر ودلیر بود آدم تحصیل کرده وشاعر درزبان پشتو نیزبود. درین ضــمن شــایعـهُ بـر ســر زبان ها افــتاد کــه میر اشرف سپه سالار به انتقام خون پدر، شاه محمود را در بستر مرگ کشته است . این شایعه باعث آن گردید که میر حسین ، میراشرف را دشمن خونی خاندان خــــود تلقی بدارد. میرحسین خودش را جانشین شاه محمود و پاد شــــــاه مستـقـل قندهاراعلان نمود وعملا" سلطنت هوتکی ایران از قندهار جداشد.

       شاه اشرف میدانست که دولت افغانها در ایـــرا ن بــا خــطر ســقوط مواجه است ، زیرا ازیک طرف از پشتیبانی سلطنت قندهار محروم شد و ازطرف دیگر طهماسب که خودرا پادشاه ایران اعلام نمــوده بود، به دول نیرومند خارجی، مانند ترکیهُ عثمانی وروسیه مرا جــــعه کـــرده وبــرای ازبین بردن تسلط افغان ها خواهش کمک نموده بود. ای دو عامل باعـــث آن گردید که سلطنت شاه اشرف در ایران سقوط کند. شاه اشرف در سال 1729 بقتل رسید وبه این تر تیب حکومت افغان در ایران پایان پذیرفت.

      دولت هوتکی قندهار نیز عمر دراز نداشت و بعــد از چــند جـــــنگ  با سپاه نیرومند نادرشاه افشار شهنشاه ایران، در سال 1738 میــــــلادی  سقوط کرد. گرچه مردم قندهار ده ماه در برابر دشمن نیرومند مقاومت کرد ند ولی زور برابر نبود وبالاخره شهر قندهار بدست نیروهای ایرانی افتاد. نادر شاه امر نمود تا شهر زیبای قندهار را باخاک یکسان ســـازنــد وسربازان خود را در قتل وغارت آذاد گذاشت. شهر مشهور قندهــــار در طول چند هفته بکلی تخریب  گردیده ، مرکز صنعت، پیشه وری،فرهنگ وتجارت این ولایت از بین رفت، در حالیکه شاه محمود وشــاه اشــــــرف در جنگ های ایران هیچ شهر ویاقصبهُ را ویران نه کرده بودند./

 

دست نوشته های دگروال غلام نبی یورش بخش ۱ تا ۵ -اینجا را کلیک کنید

 

 * * *  * * * * * *  * * * * * * *  * * * * * * * *

نوشته شده توسط مسئول بخش  | لینک ثابت |