ايـــــن روز هــا شنيدم در بامیـان شکستند
آنسان صنم که گوئی قلــــب جهان شکستند
گل پيــگری کـــــه در او يــاد گذشته هــا بود
سر از تنش بريدند جانش چنـــــان شـکستند
بهر رهایش کس از عمـــــق دل نکــــوشید
دونان بکابکاريش از بهــــر نان شکستند
گـــــر طالبان نباشــد خــــود از تبار شيطان
در حـيرتم که با گين بت را چسان شکستند
رفتند جمله مـــردم کوئي به خواب غفـلت
کين در نشانه هـــا را در ناکهان شکستند
بربي هـــنر نشانان هنگام شــرمسار ست
کش جــــاودان نشاني از جاودان شکستند
تاری گرفـــت بالا هستي بــــه چشم مستي
مينای ملک مـــا را تا نا کسان شــکستند
اين ناکسان ســـندی در فـــقر غرو فرهنگ
تاريـخ باستـان را با باســـتان شـــکستند
زين پس( بريد) سخت است شعروزين سرودن
چــون بـا ضـم دلــت را در بامــيان شـکـستـند